همه چیز در مورد «هیچ چیز»
پیشنویس: مطلبی که در ادامه میخوانید، نوشتهای از من (اسماعیل) است که در نشریهی توهم، که در اردوی جهادی امسال منتشر میکردیم چاپ شد. توضیح آنکه، این نوشته بیان بیطرف اتفاق ناخوشآیندی است که در روزهای آخر اردو رخ داد. البته مختصر اصلاحی در متن ایجاد کردهام. *** پردهی اول: طبق صورت جلسهای که بیش از یک ماه پیش به امضای مسئولین منطقهی قلعهگنج رسید، تعهداتی نسبت به گروه جهادی جوادالائمه پذیرفته شد. از جمله آموزش و پرورش پذیرفت مدرسهی امسلمه، از تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۲۰ تا ۱۳۸۹/۱/۷ در اختیار گروه باشد. پردهی دوم: سال نو مبارک! یک دستگاه تویوتا وارد مدرسه میشود. «آقای عین» از ماشین پیاده میشود. آمده است تا دو روز قبل از رسیدن گروه جهادی هیئت راهیان کربلا مکان اقامت آنها را هماهنگ کند. در بازدید قبلی که از مدرسه داشتهاند فرماندار به آنها گفته است: «وقتی شما بیاین اینها رفتن». مسئول جهادی جوادالائمه با دیدن شرایط پیش آمده، پیشنهاد میدهد در مدت باقیمانده از اردو، قسمت کلاسهای آموزشی را تمیز کرده و در اختیار اردوی جدید بگذارد و یک روز هم از زمان اردو کم کند. توافقات کلی صورت میپذیرد. پردهی سوم: هوا تقریبا تاریک شده است. دو دستگاه وانت مزدا در مدرسه هستند. آقای عین به همراه آقایی که اسپری فلفل دارد و چند نفر از اهل محل در حال کمک کردن برای پیاده کردن ابزار و وسائل از وانتها هستند. چند نفر از بچههای ما دم در ورودی ایستادهاند. شهریار و چند نفر دیگر به آنها کمک میکنند و دست به دست به اتاق داخل خوابگاه میبرند. آقای عین در میان صحبتهایش چند بار تکرار میکند «باید شما اینجا را تخلیه کنید...». او در بازدیدی که از داخل خوابگاه داشته، چشمش به نوشتهای روی دیوار میافتد «درود بر دو شیخ اردکانی، خاتمی و قاسم اردکانی». حاج قاسم اردکانی روحانی اردو است، که برای مزاح و جور شدن وزن شعر اسمش در کنار خاتمی آمدهاست. شهریار در حین کمک به آقای عین سر شوخی را باز میکند «یا حسین؛ یا میرحسین». آقای عین میگوید : ... شوخی ادامه پیدا میکند. آقای عین عصبانی و خسته است. چند بار میگوید «با من بحث نکن»؛ اما متاسفانه شوخی و کل کل باز هم ادامه پیدا میکند. کار به تحلیلهای سیاسی حوادث اخیر هم کشیده میشود. گویا آقای عین به خاطر حرفهایی که یک نفر به شوخی گفته و نوشتههای روی دیوار و ...، تصور اشتباهی از جمع اردوی جهادی جوادالائمه پیدا میکند. میگوید و میگوید؛ بقیه ساکتاند. حالا شهریار هم روی پلهها نشسته و ساکت است. پردهی چهارم: صبح روز چهارم فروردین، آقای عین با چند نفر از دوستان تهرانی وارد مدرسه شدهاند و با یکی از مسئولین جهادی دانشگاه یزد بر سر خوابگاه بحث میکنند. «باید این قسمت را هم تخلیه کنید تا ما بیاییم در اینجا...». بعد از مدتی به این نتیجه میرسند که برای راحتی رفقای تهرانی در این یکی دو روز باقیمانده سه اتاق از خوابگاه برای استراحت شبانه به دوستان واگذار شود. ناگهان کسی رو به جمع اعتراض میکند «ما با هم نمیسازیم؛ ما یک عده بچه ولایی اصولگرا هستیم، اینا معلوم نیست کیان؛ یک مشت شنگول منگول ...». صدا، صدای آقای عین است. آقایی که اسپری فلفل دارد حضور دارد و شاهد ماجراست. پردهی پنجم: بچههای هیئت راهیان کربلا بعد از طی کردن راهِ خسته کنندهی تهران-قعهگنج، به مدرسه رسیدهاند و وسایلشان را به داخل خوابگاه می برند. بچههای جوادالائمه به استقبال رفته و شربت به دست جهادیها میدهند. آقای عین، به شوخی رو به جمع بچهها میگوید: «شربت اصلاح طلبا خوردن نداره» پردهی ششام: بچههای دانشگاه یزد، خسته و مانده از راه میرسند. از قبل اطلاع داشتند دوستان تهران به زودی در منطقه حاضر میشوند. بحث و شوخیهای شب گذشته در پس ذهنهاست. گویا دو طرف نسبت به هم حساس شدهاند. بچهها با دانستن تصورات اشتباه آقای عین، برای دامن زدن به این شوخی، شروع میکنند به سر دادن شعار و دست زدن «ادب مرد به از دولت اوست، یا حسین». همه میخندند و فکر میکنند دوستان تهرانیشان هم متوجه فضای شاد و دوستانهی حاکم بر اردو هستند. چند شعار دیگر هم میدهند. آخر بار زیاده روی میکنند و شعاری میدهند که آزار دهندهاست؛ حتی برای خودشان «توپ تانک بسیجی ...» پردهی هفتم: صحرای کربلاست. شور حسینی موج میزند. یک طرف یزیدی هستند و یک طرف حسینی. مسئول تمام فتنهها و اغتشاشات اخیر کشور در داخل خوابگاه و عدهای برای مقابله با آنها در حال تجمع در ورودی خوابگاه هستند. یکی از درب ورودی فریاد میزند و با کلماتی مبهم جمع یزیدیان را تهدید میكند و به سمت داخل میدود. او همان کسی است که اسپری فلفل دارد. یکی از بچههای جوادالائمه هم که از این وضع مبهم و متشنج به جوش آمده، شور حسینی میگیردش و از سوی مقابل به سمت او میدود. عدهای از هر دو طرف عدهی دیگری را گرفتهاند تا مانع از برخورد شوند. صدای داد و بیداد بالا میگیرد. همه گیج شدهاند. پردهی هشتم: پیــسسسسسسس...! پردهی نهم: چشمهای سرخ / عصبانیت / سکوت / تعجب پردهی دهم: شب است. تیم جهادی جوادالائمه۲، تیم جهادی محلاتی۲. دو طرف سخت تیمشان را تشویق میکنند. عدهای روی کانکسهای کنار زمین والیبال رفته و دست میزنند. سمت دیگر چند نفر بر طبل میکوبند و داد و هوار میکنند. از تقلای دو تیم و هوادارانشان، گرد و خاک فضا را پر کرده. شادی و دوستی در چهرهها قابل دیدن است.
پردهی یازدهم: همیشه هستند افرادی که، با تصورات اشتباه، بر مبنای توهمات بیاساس، از روی احساس عمل میکنند و عقل را توجیهگر احساس میگردانند. همیشه هستند افرادی که به جای پاشیدن بذر دوستی و تفاهم، به جای ایجاد مهر و خوبی، تخم سوئ تفاهم و نفرت میکارند و با شایعه و حرفهای بیاساس آبیاریاش میکنند. بر ما باد تامل! پینوشت: ۱- به همهی دوستان دانشگاه یزد و هر آنکه این وبلاگ را میبیند، سلام میکنم. این اولین نوشتهی من در اینجاست. ۲- این متن را اینجا قرار دادم تا احیانا کسانی که این اتفاق را دهان به دهان میشنوند دچار پدیدهی یک کلاغ چهل کلاغ نشده، و عین اتفاق افتاده را بدانند. و البته نوشته شد برای ثبت در تاریخ :) ۳- پردهی هشت، یا همان «پیسسسس»، اشاره دارد به پاشیدن اسپری فلفل، از طرف یکی از بچههای تهرانی، به صورت برادر محترم منصور آقای عسگری.
|