تبليغاتX
گروه جهادی جوادالائمه (ع) - دانشجویان دانشگاه یزد
 خانه | بایگانی | تماس     
 
     
     
 

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم ...

نوشته شده در جمعه 14 خرداد1389 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

شام ماه عسل؛ بسکوییت یا 3 کاسه آش؟!

 
شام ماه عسل؛ بسکوییت یا 3 کاسه آش؟!

سلام

الآن ساعت 3:50 دقیقه صبحه.

یکی دو ساعتی هست که دارم توی ذهنم خاطرات جهادی رو مرور می کنم. حدود ساعت 1 نیمه شب بود که از سر کار ساندویچی برگشتم. هرچند که خیلی خسته ام، ولی مگه این جهادی می ذاره بخوابیم؟

یاد یکی از شناسایی های اردوی عید 88 قلعه گنج می افتم، که خاطراتش بغضم را قلقلک میده. به سیدرسول که سرباز شده، تک زنگ می زنم. اون هم تک زنگ میزنه. عجب! این جونور انگار خواب نداره.

اس ام اس من: داری پست می دی؟

باز هم من: داشتم خاطرات شتاسایی رو مرور می کردم، یاد تو افتادم.

هم چنان من: یاد جهادی که می افتم، بغضم می گیره. روحت شاد.

رسول: به خدا مری (کنایه ازمرتضی) من یاد جهادی که می افتم، گریه ام می گیره. از بس با صفا بود.

من: برای یه جهادی روحم داره پر می کشه. دهنت صاف.

رسول: پس منو چی می گی؟ که امسال  نتونستم بیام؟ خواب از سرم پرید با معرفت!

با سید رسول فتوحی بودیم و سعید تیموری ورودی جدید. بنده خدا سعید تیموری.هنوز دانش آموز پیش دانشگاهی بود و داشت برای کنکور درس می خوند که مخشو زدیم. آخه یزدی بود و میومد دانشگاه درس می خوند. من هم به تعبیر علیرضا حیدری دیدیم خاکش حاصل خیزه، رفتم تو کارش. نتیجه این شد که در اولین فرصت برداشتیم بردیمش شناسایی جهادی. حالا این بنده خدا چه می دونست اردو چیه؟ جهادی چیه؟ شناسایی چیه؟ بیل چیه؟ کلنگ چیه؟ و اصلا  بسکوییت چیه؟ ماجرای بسکوییت هم شد خاطره ای به یاد ماندنی برای من و سید رسول و سعید.

یه روز یهویی زنگ زدیم به سعید که یکی دو روز دیگه بارو کوله ات رو ببند که داریم می ریم سفر.بنده خدا فکر می کرد قراره خوش بگذره. قبول کرد که بیاد. ولی بعدش هی من و من می کرد که تازه وارد دانشگاه شدم و درس دارم و از این جور صحبت ها. بالاخره راضیش کردیم که بیاد. شبی که قرار بود با قطار بریم کرمان، و از کرمان بریم قلعه گنج، آقا سعید دیر کرد. با کلی التماس، که برات بلیط گرفتیم و اگه نیای پول بیت الماله و چند تا چرت و پرت دیگه که  تحویلش دادیم، عجله عجله خودشو رسوند به ایستگاه قطار. آقا تازه یادش اومد که کارت شناسایی همراهش نیاورده. هر کاریش کردیم انتظامات ایستگاه نذاشت سوار قطار بشه. بالاخره یه آشنایی پیدا کردیم و سوار شدیم؟ نه سوار نشدیم. چون 45 ثانیه دیر شده بود و وقتی به جای خالی قطار رسیدیم، چراغ های قطار داشت چشمک می زد و هر و هر به ما می خندید. از قضا تازه عروس و دومادی هم به بلای ما گرفتار شده بودند، و ظاهرا داشتند می رفتند ماه عسل. البته ما هم داشتیم می رفتیم ماه عسل، ولی ماه عسل ما مجردی بود.

بلافاصله با همدیگه همدرد شدیم و با هم 17 هزار تومان ناقابل دودستی و با احترام کامل تقدیم راننده تاکسی کردیم تا نوش جان کرده، و زحمتی به سوییچ ماشینش داده و ما را برساند به ایستگاه بافق. و این گونه شد که برای اولین بار، ناخواسته قدم به خاک پاک سرزمین وحشی بافقی گذاشتیم، و از آنجا سوار بر قطار ابدی جهادی، پیش به سوی ماه عسل مجردی.

ساعت 6 بعدازظهر بود که از اتوبوس کرمان به قلعه گنج، پیاده شدیم و پاهای خسته مان، خاک، نه، آسفالت قلعه رنج را بوسه زد. خسته،کوفته، گرسنه و تشنه چرخی زدیم تا هنگام شام برسد. سیدرسول پیشنهاد تنها رستوران!! درب و داغون قلعه گنج را داد که بیشتر به یک ساندویچی می ماند. البته چند جور غذای لوکس هم داشت. بنده به عنوان مسئول شناسایی اندکی درنگ کردم و نپذیرفتم. چون غذاهایش کمی گران بود. از رسول فتوحی اصرار و از بنده انکار. تا اینکه با حالت ناراحتی اومدیم بیرون، و پرسه زنان در یگانه خیابان قلعه گنج. دیدیم این معده لامصب دارد فشار می آورد. آخرای شب بود که با هم به توافق رسیدیم و قرار شد بنده بروم چیزی بخرم و کوفت کنیم. آخرین سوپرمارکت تنها خیابان قلعه گنج را یافتیم که به حالت تعلیق بود. با کلی شوق و ذوق 3 تا بسکوییت ساقه طلایی گرفتم تا شام اولین شب ماه عسل خوش بگذرد، و بیشتر از 900 تومان هم هزینه نداشته باشد. البته شب بعد وضعمان بهتر شد، رسول دید که شرایط چگونه است،با پیگیری های بی ریایی که کرد، مهمان مجلس ترحیمی شدیم و به جای یک کاسه آش، من و سعید 2 کاسه خوردیم و رسول 3 کاسه.

 الان هم ساعت 4:52 دقیقه صبحه که متن رو تایپ کردم و می خوام بزنمش توی وبلاگ.

از وقتی که کتاب "لبنان" نوشته دکتر چمران رو خوندم، آرزو داشتم شاگرد مدرسه صنعتی جبل عامل لبنان، که دکتر مصطفی چمران مدیرش بود، بشم. اصلا با خوندن همین کتاب بود که گمشده ام رو در وجود دکتر پیدا کردم، و دقیقا بعد از خوندن همین کتاب بود که تنهایی پا شدم رفتم برا شناسایی جهادی تابستون 87، تا گمشده ام رو لمس کنم. تا ببینم اندکی از زندگی پر از مبارزه و عشق و عشق بازی مصطفی. تا از آنهایی باشم که سردار عشق؛ دکتر چمران می خواهد:

" از آنهایی نیستم  که در قهوه خانه بنشینم و هنگام نوشیدن قهوه، از آلام و دردهای آوارگان و جنگ زدگان صحبت کنم. یا از راه روزنامه و رادیو به دنیا چشم بگشایم. من حقایق را با وجود خود لمس کرده و در ان زندگی می کنم. با آنها غذا می خورم و زیر انفجار بمب ها، یا رگبار مسلسل ها در محلشان می خوابم. شهدا و مجروحین را به دوش می کشم، و هنگامی که گلوله به سمت ما می بارد، زنده ماندن فقط مساله ی قضا و قدر و خواست خداست."

نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جهادی: اگر و تنها اگر ...


کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سلام بر همه ی جهادیون

سلام بر فرقه ی منحرف جهادیون!!!

فرقه ای که از راه روزمرگی و روزمره گی منحرفند.

اولئک لهم عذاب الیم !!!!!

در قسمت نظرات تذکری داده شد که بنده لازم دانستم چند نکته ای منحرفیون یا همان جهادیون را با فیض برسانم.


خطاب به جناب سحر و کسانی که مانند سحر فکر می کنند و مانند ایشان آرمان های حضرت روح الله را زیر پای سطحی نگری و تعصب له و نابود می  کنند.
ایشان ظاهرا انتظار دارند که هر کسی که می خواد جهادی بیاد باید از قبل تمامی صحیفه نور را حفظ کرده و سپس اجازه ورود به اردوی جهادی را داشته باشد تا بتواند آرمان های حضرت روح الله را پیاده کند. خواهر یا برادر من! این گونه نیست.
حرف های قلمبه و سلمبه و غیر قابل هضم پای از تعلقات شستن و هجرت کردن و فلان و فلان برای جوانان نسل حاضر آنچنان جذابیتی ندارد. نمی گویم که این مفاهیم غلطند. نه. این حرف ها مال رده های بالای عرفان و سیر و سلوک و از این جور صحبت هاست.
بزرگترین آرمان حضرت روح الله و انبیای الهی انسان سازی و تربیت انسان است. و تمام این بند و بساط ها هم برای تحقق این هدف است. نه اینکه هجرت کنیم برای هجرت، جهاد کنیم برای اینکه بگوییم جهاد کرده ایم. نه اینکه زیارت امام حسین برویم برای اینکه به زیارت امام حسین رفته باشیم. نه اینکه اردوی جهادی برویم برای اینکه بگوییم اردوی جهادی رفته ایم. نه اینکه آرمان های حضرت روح الله را در صورتی عملی می کنیم، اگر و تنها اگر اردوی جهادی برویم!!!
این ها همه ابزار کار برای انسان سازی است. یک وقتی خواسته یا ناخواسته چهره ای خشن، بی نشاط و عبوس از حضرت روح الله و فرزندان حضرت روح الله نشان می دهیم و اسم خودمان را هم می گذاریم فرزند روح الله !!!!
حالا این ابزار کار یک وقتی مراسم سینه زنی امام حسین داخل اردوست. یک وقتی شوخی و مسخره بازی و توی سر و مغز هم زدن هاست. یک وقتی مسابقه والیبال است. یک وقتی بیل زدن از 6:30 صبح تا 2 بعد ازظهر زیر تیغ بران و سوزان آفتاب 45 درجه ی چاهدادخدا و کلات مالک و سلمانیه است. و یک وقتی هم اغفال و اعتماد (معتاد کردن) بزها توسط شهریار!!!!
جهادی بیل نیست. کلنگ هم نیست. نماز شب هم نیست. با بزها انس گرفتن هم نیست. سینه زدن برای امام حسین هم نیست. جهادی همان چیزی است که علی (علیه السلام) فرمود: دری است از درهای بهشت. و ما چه میفهمیم بهشت چیست؟ خدا چیست؟ علی کیست؟ و اصلا در چیست؟!!
جهادی همان چیزی است که فیدل کاسترو هیچ چیز از آن را نتوانست درک کند . نفهمید. گیج شد و لب بربست. ( داستانش مفصل است.)
آن وقت ما می گوییم با بز بازی کردن چه معنی دارد؟
بیل زدن برای چه؟
مگر تعلقات هم پا دارد که آن را بشوییم؟
.
.
.

و چه زیبا گفت علیرضا رحمانی، مهندس شیمی:

جهادی را تو مپندار که اردویی است در میان اردوها ...

خداوند رحمت کند حاج عبدالله والی را. بنیان گذار حرکتهای جهادی پس از انقلاب اسلامی. که امروز پنج شنبه 9 اردیبهشت 89 مصادف با پنجمین سالگرد رحلت ایشان است. ولی انگار کسی به فکر نیست. برای مهستی مراسم میگیریم، ولی حاج عبدالله والی ...


ما شبی دست برآریم و دعـــــــایی بکنیم

 

غـــــم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیـــــــــقان  مددی

 

تا طبیبش به سر آریم و دوایـــی بکنیم

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفـت

 

بازش آرید خدا را که صـــــــفایی بکنیم

خشک شد بیـخ طرب راه خرابات کجاست

 

تا در آن آب و هوا نشو و نمــایی بکنیم

مدد از خاطــــــــر رندان طلب ای دل، ور نه

 

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

گزارش تصویری از ادوی جهادی جوادالائمه، نوروز ۸۹

تعدادی از عکس‌هایی که خودم در اردو گرفتم رو به عنوان گزارش نصفه‌نیمه خدمت دوستان ارائه می‌کنم. ان‌شا‌ءالله در آینده برادر زحمتکش‌مان، حاج آقا رضا رضویان، نرم افزار گروه استناد رو که عکس‌ها به طور کامل در اون هست خدمت‌تون عرضه می‌کنند :)

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین1389 توسط اسماعيل

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

درباره‌ی مطلب قبلی


پس‌نوشت: این نوشته به پیش‌زمینه‌هایی نیاز دارد که از جمله‌ی آن خواندن مطلب قبلی و به علاوه آشنا بودن با اردوی جهادی دانشگاه یزد است. در واقع حرف خودمانی‌ست.

می‌خواهم در ادامه‌ی مطلب قبلی نکته‌ی کوچکی را بگویم. در ابتدا هم تاکید می‌کنم که از نظر من رفتار دوستان‌مان در اردو با ما خوب نبود.

اما در چنین حوادثی غالبا دو طرف ماجرا اشتباهاتی را انجام می‌دهند و باید بگویم این‌طور نیست که ما بی‌تقصیر بوده باشیم. اشتباه ما آن بود که وقتی دیدیم علیرغم تلاش ما برای این که کسی از بیرون وارد فضای اردوی ما نشود، و شاهد رفتار درون‌گروهی ما نباشد، اما این اتفاق افتاد، رفتارمان را تغییر ندادیم و گروه تازه وارد را در مناسبات و رفتارهای خود لحاظ نکردیم.

نکته‌ی دوم این که نه تنها رفتار خود را متناسب با افراد جدید تغییر ندادیم بلکه بر شوخی‌هایی که متوجه شدیم طرف مقابل را حساس‌تر می‌کند، اضافه کردیم.

به خصوص، وقتی حرف و حدیث‌ها رنگ و بوی سیاسی گرفت.

قطعا نباید انتظار داشت کسانی که هیچ شناختی از ما ندارند از بدترین نوع شوخی ما بهترین برداشت -که مورد نظر ما است- را داشته باشند. فرض کنید خود شما در جمع غریبه‌ای قرار بگیرید و چنین حرکات و رفتارهایی را ببینید. قطعا اگر واکنش نشان ندهید لااقل خود را جدا می‌کنید از آن‌ها.

حال این اتفاق افتاد، آن هم برای افرادی که در تهران بودند، و از جمله کسانی که نویسنده آن‌ها را در درگیری‌های خیابانی و جایی که خود ما هم برای رویارویی یا کسب اطلاع می رفتیم. نکته‌ی مغفول مانده این است که برداشت کسانی که در شهرهای دیگر غیر از تهران هستند از آشوب‌های بعد از انتخابات تهران با واقعیت فاصله دارد. صداوسیما آن چه رخ می‌داد را نشان نمی‌داد؛ البته برای این کار خود دلیل داشت. کما این‌که خود من هم وقتی شرایط بسیار بد بود و آشوب‌زده، در تماس تلفنی که دوستان از دیگر شهرها برای کسب اطلاع می‌گرفتند می‌گفتم شرایط خوب است! تحت کنترل است! در حالی‌که واقعا زیر بار سنگینی قرار داشتیم در آن روزها. طبیعیست کسی که در آن فضا بوده باشد نسبت به رفتارهایی که از عده‌ای مجهول‌الهویه می‌ببیند واکنش نشان دهد.

با این اوصاف باید به طرف مقابل هم حق داد.

والسلام

نوشته شده در شنبه 21 فروردین1389 توسط اسماعيل

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

همه چیز در مورد «هیچ چیز»

پیش‌نویس: مطلبی که در ادامه می‌خوانید، نوشته‌ای از من (اسماعیل) است که در نشریه‌ی توهم، که در اردوی جهادی امسال منتشر می‌کردیم چاپ شد. توضیح آن‌که، این نوشته بیان بی‌طرف اتفاق ناخوش‌آیندی است که در روزهای آخر اردو رخ داد. البته مختصر اصلاحی در متن ایجاد کرده‌ام.

***

پرده‌ی اول:
طبق صورت جلسه‌ای که بیش از یک ماه پیش به امضای مسئولین منطقه‌ی قلعه‌گنج رسید، تعهداتی نسبت به گروه جهادی جوادالائمه پذیرفته شد. از جمله آموزش و پرورش پذیرفت مدرسه‌ی ام‌سلمه، از تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۲۰ تا ۱۳۸۹/۱/۷ در اختیار گروه باشد.

پرده‌ی دوم:
سال نو مبارک! یک دستگاه تویوتا وارد مدرسه می‌شود. «آقای عین» از ماشین پیاده می‌شود. آمده است تا دو روز قبل از رسیدن گروه جهادی هیئت راهیان کربلا مکان اقامت آن‌ها را هماهنگ کند. در بازدید قبلی که از مدرسه داشته‌اند فرماندار به آن‌ها گفته است: «وقتی شما بیاین این‌ها رفتن». مسئول جهادی جوادالائمه با دیدن شرایط پیش آمده، پیشنهاد می‌دهد در مدت باقیمانده از اردو، قسمت کلاس‌های آموزشی را تمیز کرده و در اختیار اردوی جدید بگذارد و یک روز هم از زمان اردو کم کند. توافقات کلی صورت می‌پذیرد.

پرده‌ی سوم:
هوا تقریبا تاریک شده است. دو دستگاه وانت مزدا در مدرسه هستند. آقای عین به همراه آقایی که اسپری فلفل دارد و چند نفر از اهل محل در حال کمک کردن برای پیاده کردن ابزار و وسائل از وانت‌ها هستند. چند نفر از بچه‌های ما دم در ورودی ایستاده‌اند. شهریار و چند نفر دیگر به آن‌ها کمک می‌کنند و دست به دست به اتاق داخل خوابگاه می‌برند.
آقای عین در میان صحبت‌هایش چند بار تکرار می‌کند «باید شما این‌جا را تخلیه کنید...». او در بازدیدی که از داخل خوابگاه داشته، چشم‌ش به نوشته‌ای روی دیوار می‌افتد «درود بر دو شیخ اردکانی، خاتمی و قاسم اردکانی». حاج قاسم اردکانی روحانی اردو است، که برای مزاح و جور شدن وزن شعر اسم‌ش در کنار خاتمی آمده‌است.
شهریار در حین کمک به آقای عین سر شوخی را باز می‌کند «یا حسین؛ یا میرحسین». آقای عین می‌گوید : ...
شوخی ادامه پیدا می‌کند. آقای عین عصبانی و خسته است. چند بار می‌گوید «با من بحث نکن»؛ اما متاسفانه شوخی و کل کل باز هم ادامه پیدا می‌کند. کار به تحلیل‌های سیاسی حوادث اخیر هم کشیده می‌شود. گویا آقای عین به خاطر حرف‌هایی که یک نفر به شوخی گفته و نوشته‌های روی دیوار و ...، تصور اشتباهی از جمع اردوی جهادی جوادالائمه پیدا می‌کند. می‌گوید و می‌گوید؛ بقیه ساکت‌اند. حالا شهریار هم روی پله‌ها نشسته و ساکت است.

پرده‌ی چهارم:
صبح روز چهارم فروردین، آقای عین با چند نفر از دوستان تهرانی وارد مدرسه شده‌اند و با یکی از مسئولین جهادی دانشگاه یزد بر سر خوابگاه بحث می‌کنند. «باید این قسمت را هم تخلیه کنید تا ما بیاییم در این‌جا...». بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسند که برای راحتی رفقای تهرانی در این یکی دو روز باقیمانده سه اتاق از خوابگاه برای استراحت شبانه به دوستان واگذار شود. ناگهان کسی رو به جمع اعتراض می‌کند «ما با هم نمی‌سازیم؛ ما یک عده بچه ولایی اصولگرا هستیم، اینا معلوم نیست کی‌ان؛ یک مشت شنگول منگول ...». صدا، صدای آقای عین است. آقایی که اسپری فلفل دارد حضور دارد و شاهد ماجراست.

پرده‌ی پنجم:
بچه‌های هیئت راهیان کربلا بعد از طی کردن راهِ خسته کننده‌ی تهران-قعه‌گنج، به مدرسه رسیده‌اند و وسایل‌شان را به داخل خوابگاه می برند. بچه‌های جوادالائمه به استقبال رفته و شربت به دست جهادی‌ها می‌دهند. آقای عین، به شوخی رو به جمع بچه‌ها می‌گوید: «شربت اصلاح طلبا خوردن نداره»

پرده‌ی شش‌ام:
بچه‌های دانشگاه یزد، خسته و مانده از راه می‌رسند. از قبل اطلاع داشتند دوستان تهران به زودی در منطقه حاضر می‌شوند. بحث و شوخی‌های شب گذشته در پس ذهن‌هاست. گویا دو طرف نسبت به هم حساس شده‌اند. بچه‌ها با دانستن تصورات اشتباه آقای عین، برای دامن زدن به این شوخی، شروع می‌کنند به سر دادن شعار و دست زدن «ادب مرد به از دولت اوست، یا حسین». همه می‌خندند و فکر می‌کنند دوستان تهرانی‌شان هم متوجه فضای شاد و دوستانه‌ی حاکم بر اردو هستند. چند شعار دیگر هم می‌دهند. آخر بار زیاده روی می‌کنند و شعاری می‌دهند که آزار دهنده‌است؛ حتی برای خودشان «توپ تانک بسیجی ...»

پرده‌ی هفتم:
صحرای کربلاست. شور حسینی موج می‌زند. یک طرف یزیدی هستند و یک طرف حسینی. مسئول تمام فتنه‌ها و اغتشاشات اخیر کشور در داخل خوابگاه و عده‌ای برای مقابله با آن‌ها در حال تجمع در ورودی خوابگاه هستند. یکی از درب ورودی فریاد می‌زند و با کلماتی مبهم جمع یزیدیان را تهدید می‌كند و به سمت داخل می‌دود. او همان کسی است که اسپری فلفل دارد.
یکی از بچه‌های جوادالائمه هم که از این وضع مبهم و متشنج به جوش آمده، شور حسینی می‌گیردش و از سوی مقابل به سمت او می‌دود. عده‌ای از هر دو طرف عده‌ی دیگری را گرفته‌اند تا مانع از برخورد شوند. صدای داد و بیداد بالا می‌گیرد. همه گیج شده‌اند.

پرده‌ی هشتم:
پیــسسسسسسس...!

پرده‌ی نهم:
چشم‌های سرخ / عصبانیت / سکوت / تعجب

پرده‌ی دهم:
شب است. تیم جهادی جوادالائمه۲، تیم جهادی محلاتی۲. دو طرف سخت تیم‌شان را تشویق می‌کنند. عده‌ای روی کانکس‌های کنار زمین والیبال رفته و دست می‌زنند. سمت دیگر چند نفر بر طبل می‌کوبند و داد و هوار می‌کنند. از تقلای دو تیم و هواداران‌شان، گرد و خاک فضا را پر کرده. شادی و دوستی در چهره‌ها قابل دیدن است.

پرده‌ی یازدهم:
همیشه هستند افرادی که، با تصورات اشتباه، بر مبنای توهمات بی‌اساس، از روی احساس عمل می‌کنند و عقل را توجیه‌گر احساس می‌گردانند. همیشه هستند افرادی که به جای پاشیدن بذر دوستی و تفاهم، به جای ایجاد مهر و خوبی، تخم سوئ تفاهم و نفرت می‌کارند و با شایعه و حرف‌های بی‌اساس آبیاری‌اش می‌کنند.
بر ما باد تامل!

پی‌نوشت:

۱- به همه‌ی دوستان دانشگاه یزد و هر آن‌که این وبلاگ را می‌بیند، سلام می‌کنم. این اولین نوشته‌ی من در این‌جاست.

۲- این متن را این‌جا قرار دادم تا احیانا کسانی که این اتفاق را دهان به دهان می‌شنوند دچار پدیده‌ی یک کلاغ چهل کلاغ نشده، و عین اتفاق افتاده را بدانند. و البته نوشته شد برای ثبت در تاریخ :)

۳- پرده‌ی هشت، یا همان «پیسسسس»، اشاره دارد به پاشیدن اسپری فلفل، از طرف یکی از بچه‌های تهرانی، به صورت برادر محترم منصور آقای عسگری.

نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389 توسط اسماعيل

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

طرحی نو...

سلام

اینا که بخاری ازشون بلند نمیشه

ببینیم ما(qasemok.blogfa.com) میتونیم فلک را سقف بشکافیم یا نه

فعلا این رو واسه امیدواری داشته باشید آخه امید آخرین چیزی است که می میرد:

آسمان مال من است

باز خواهم بارید

ریشه ام در خاک است

باز خواهم رویید

باز خورشید

دوباره نفس پنجره ها

باز طلوع...

دل من می شکفد

       وقتی یاس

               در دل باغچه کوچک ما

                            متولد بشود

نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388 توسط قاسم

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

گزارش مختصر تصویری دومین نشست تخصصی حرکت های جهادی؛ تهران؛ 30 آبان 1388

 


اسامی بچه های گروه، به ترتیب قد!!، از راست به چپ:

سید رضا رضویان (مسئول اسبق مستند سازی)

الیاس بنادکوکی (مسئول آینده ی گروه جهادی جوادالائمه)

علی داوودی (مسئول گروه، بعد از الیاس بنادکوکی)

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

ای کاش علی شویم و عالـــــی باشیم

فرارسیدن عید سعید غدیر خم مبارک

ای کاش علی شویم و عالـــــی باشیم

هم سفره ی کاسه ی سفالـــی باشیم

چون سـکه به دست کودکـــی برق زنیم

نان آور سفره های خالــــــــــــی باشیم

روابط عمومی گروه جهادی جوادالائمه (علیه السلام)

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

نظر سنجی جهادی

نظر سنجی جهادی

نوشته ای که در ذیل می آید، حاصل یک نظرسنجی داخلی، از گروه جهادی جوادالائمه (ع) دانشگاه یزد با جامعه ی آماری 37 نفر شرکت کننده است که به صورت تبادل پیام کوتاه، از طریق تلفن همراه، در تاریخ 30 اردیبهشت ماه سال 1388، توسط یکی از اعضای همین گروه جهادی، انجام پذیرفته است.

کما فی السابق، منتظر دریافت نظرات و پیشنهادات ارزشمند شما بازدید کننده ی گرامی هستیم.

سؤال مطروحه در این نظرسنجی، به قرار زیر است:

* به نظر شما؛ برای اردوی جهادی بعدی، کجا مناسبه که اردو برگزار بشه؟

 ۱. امیر ناصری دهکردی: اگر چهارمحال [و بختیاری] باشه، در هماهنگی و امکانات، امکان کمک دارم.

۲. مجتبی خاشعی: خوزستان.

۳. علی رضا رحمانی: هر جا شما بگی خوبه.

۴. حاج آقا محمدحسین دهقان نیری: سلام. با بودن شرایطی که برای آقای شریفی گفتم، جهت ثمره داشتن جهادی، در همان منطقه ی قلعه گنج ( ادامه ی کار).

۵. خسرو خالقی: به نظر بنده، اردوهای جهادی، مختص عشایر که محروم ترین قشر هستند، باشه.

۶. حاج آقا مرتضی نصراللهی: بهترین جای اردوی جهادی؛ نفس خودمان.

۷. محسن کریمیان: الف) اگه دُبی باشه، خیلی خوبه، ولی کربلا هم میام.

ب ) سلام عمو ... . اسم تعدادی شهرستان بفرستم، کفایت می کنه یا منظورت چیز دیگه است؟

ج ) یه گروه، عید امسال رفته بودند قرمزآباد قزوین، از توابع قزوین. باز هم خبرت می کنم.

۸. محمود صادقی بخی: سلام. از نظر من، بهتره در مناطق محروم باشه ( به به! مادرجان! )

۹. محسن حجازی: ابتداءً توی یزد، چون مناطق محروم زیادی داره، بعد جاهایی مثل کرمان، سیستان، و کُلاً مناطق جنوبی و شرقی. یا علی . التماس دعا

۱۰. محمدرضا محمودی: به نظر من بریم شمال، که بعد از کار بریم شنا.

ادامه مطلب ...

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 توسط سرباز جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
 
     
 
قاب عکس :
 

 

 

 

نویسندگان :

بچه های جهادی
هادی
حمیدرضا
اصغر
بچه های جهادی 2
میلاد حنفیه
سرباز جهادی
مسعود
حمیدرضا جعفری
سید جواد مرتضوی
سعید تیموری
حمیدرضا احمدی
علي عليجانيان
قاسم
اسماعيل


پیوندهای روزانه :

شمشيرمان قلم است و بيل و كلنگ

سفر به آفریقای ایران...

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

گزارش تصویری از اردوی جهادی خاتم

کمی مرتبط

سخنان قصاری درباره محرم و عاشورا

سامسونتت را دفن کن

زندگی یعنی خوردن!

ای‌ خداوند! به‌ علمای‌ ما مسوولیت ...

نگاهی طنز به جنگ سی و سه روزه لبنان!

«Sallattime» نرم‌افزار تعيين اوقات شرعی و قرائت اذان

لطفا توی صف نایستید!

آمده گان!

اصل جهادی

بایگانی پیوندهای روزانه
 


دوستان :

شهيد دكتر مصطفي چمران

امام موسي صدر.حركة المحرومين

در جستجوی اصل جهادی

جهادی فارغلهای مفید2

مقداد رستمخانی

مسعود مسیح تهرانی

دلنبشته ها- حاج آقا موسوی

سخنان بزرگان و جملات حکیمانه

تاملاتی در باب جهادی

کانون جهاد،خدمت رسانی و سازندگی دانشگاه آزاد یزد

سايت خبري تحليلي شيعه نيوز

آسمان

جهاد، سیاست فلسطین و لبنان

تصاویری از اردوی جهادی نمداد. جنوب استان کرمان

خدا خوشکل ها رو خواسته!

كانون ياوران جهادگر

شورشی مسلمان

گروه جهادي خادم الشهداي فردوس

ستاد اردوهای جهادی دانشگاه اصفهان

 


بایگانی :

خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو

بایگانی تمام مطالب
 


 RSS 

برای استفاده از RSS این وبلاگ می‌توانید از منابع زیر استفاده کنید:

FeedReader
FeedDemon
YahooAlert
GoogleReader

RSS چیست؟

 

 
طراح قالب: آســـمـــان
 
     
     
© استفاده از مطالب و منابع موجود در این وبلاگ با ذکر نام و پیوند وبلاگ بلامانع است