تبليغاتX
گروه جهادی جوادالائمه (ع) - دانشجویان دانشگاه یزد
 خانه | بایگانی | تماس     
 
     
     
 

چه خوب هم شد...

سلام،

روز اول و آخر جهادی مهم ترین روزهاست؛
و البته برای مسئولین پرکار ترین.

جلسۀ تصمیم گیری، شب اول جهادی زرند، اسفند 84

گفتیم مسئولین بیان، بشینن، تصمیم بگیریم، ببینیم چه باید بکنیم،
فکر نمی کردیم بچه ها هم پایه باشن.
اتفاقاً جلسه خوبی هم شد.

هر چه گفتیم بیدار باش این جور باشه،
یه عده گفتن نه!
گفتیم ما (خیر سرمون) تجربه داریم،
گفتن درستش اینه.
گفتیم باشه.

اون شب انقدر جلسه طول کشید که نتونستیم برنامه رو اعلام کنیم،
فردا بعد ورزش صبحگاهی نشستیم،
گفتیم این دو راه، رای می گیریم.
اتفاقاً نظر بچه ها رای آورد و ما موندیم تو خماری.

و چه خوب هم شد...

مسعود مسیح تهرانی

- - - - - - - - -
پی نوشت:
نظرات وبلاگ شده محل تبلیغات همه چی بجز جهادی! خدا رو شکر!

یا علی         

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جهاد علمی

سلام،

یه خبری شنیدم که توی دانشگاه گروه جهاد علمی فعال شده؛
خدا خیرشون بده.

ظاهراً یه عده از خانمها پنج شنبه جمعه ها میرن بهاباد
و برای بچه های منطقه کلاس درسی تقویتی میذارن.

این حرکت از طرف دانشجوها یه کار عملی در جهت نهضت خدمت رسانیه
و برای بچه های منطقه می تونه شروع یک نهضت نرم افزاری باشه.

دوست داریم جزئیات کار رو بیشتر خودشون توضیح بدن تا بتونیم الگو بگیریم.

مسعود مسیح تهرانی
یا علی        

نوشته شده در جمعه 9 آذر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

دلاور دیروز ، دیوانه امروز!

سلام،
 
بعضی وقتها مردانگی آدم یه جوریش میشه،
اگه حال دارید بشینید بخونید، شاید حالتون گرفته شد. یا علی
 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
 

گاهی پیش خدا کم می آرم. گاهی از خدا می پرسم مگر گناه حمید و امثال حمید چیست؟ که این طور خودشان و خانواده شان در عذاب و عتابند؟ مگر برای مردم و مملکتش موجی نشده؟ مگه برای وطنش، سرزمینش اینطوری نشده. 

 
وطن. وطن. وطن. وطن یعنی بغض بی خودی. برای زنی که هر شب زیر مشت و لگد شوهر موجی اش خورد می شود و در برابر وسوسه طلاقش بردباری می کند و سکوت.
 
وطن یعنی " حمیدی " که پرونده سانحه مجروحیت جنگی اش در بیمارستان اهواز سوخته است و حالا کسی زیر بار موجی بودنش نمی رود. وطن یعنی شعار. شعار دادن.

وطن یعنی اشک ریختن همسر یک مجروح جنگی در هفته دفاع مقدس. یعنی التماس کردن زنی در برابر ساختمان بنیاد شهید. وطن یعنی تاول های یک وجبی. یعنی خس خس سینه. یعنی خود سوزی مجروحین جنگی در چشم مسئولین. وطن. وطن. وطن...

...

مات ماندم و ساکت. در برابر شب ادراری های پسرکی 15 ساله که هر شب از دست پدر موجی اش کتک می خورد و می داند که بابا مقصر نیست. می داند که بابا مریض است. بیمار است. پسرک اما درد دارد. دردی سنگین. دردی که از ابتدای تولدش با اوست.

 ...

و رضوان رفت. چادر مشکی اش را سرش کشید و رفت. انگار که اصلاً نیامده بود. وقتی می رفت هوا پائیز شده بود. هفته دفاع مقدس. روی دیوارها نوشته بودند " اگر ایستادگی نمی کردیم چه می شد؟ " فاطمه آمده بود که همین را بگوید. همین ایستادگی را...

 

                                             متن کامل رو تو ادامه ببینید

ادامه مطلب ...

نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

تعیین مکان

سلام،

طی دو سال گذشته و در چنین روزهایی
پیگیریهای جهادی جدی تر می شد؛
آن قدر که دنبال تدارک سفر اول پیش قراولی می رفتیم.

با توجه به برگزاری دو سالۀ جهادی عید در زرند،
شاید یکی از مسائل مهم تعیین مکان مسافرت نوروز۸۷ه.

دو راه داریم:
۱- باز هم بریم زرند، با برنامه ای تخصصی تر و دید آینده نگرانه تر.
۲- آشنایی با منطقۀ جدید و گسترش تجربۀ شناخت عوامل محرومیت.

یا علی، مسعود مسیح تهرانی

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

سیب زمینی پیاز کیلو چند خریدی؟

سلام،

محمد یه کلکی داشت واسۀ بیدار کردن ملت،

میومد بالای سرت و ازت یه چیز پرتی می پرسید،
ادعا هم می کرد وقتی به جواب فکر می کنی
خود به خود خواب از سرت می پره.

"سیب زمینی پیاز کیلو چند؟"

دوست داشتی اینقدر دوست داشتنی نبود
تا تو خواب و بیداری یه لگد حوالش کنی؛
اما حیف...

مسعود مسیح تهرانی
یا علی         

نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

آنچه ماندنی بود...

سلام،

شاید روز دوم بود که دیگه هیچ ماشینی نیومد دنبالمون.

بچه ها رو به چه سختی راه انداختیم،
پیاده؛
هرچی می گفتن حق داشتن، ولی جهادی جهادیه.

یه وانت از حمیدیه وایساد، ولی راضی نبود سوارمون کنه.
هم خطر داشت و هم پلیس جریمه می کرد؛
همین طور هم شد،
ولی هفت تومان پول جریمه رو قبول نکرد و موندیم کنار جاده اصلی کرمان-زرند.

به فکر بودم که پیاده روی بچه های بدون بیمه،
کنار ماشین های با سرعت بالای ۱۰۰ یعنی چی.
یه خانومه هم فکر کرده بود داریم دیگ برای نذری پزون می بریم!

و ادامه راه پشت کامیون.


مراسم قابلمه برون! زرند 85

بالاخره رسیدیم و کار کردیم و برگشتیم.

زمان رفت و ما رو هم برد،
اما آنچه ماندنی بود، ماند.

مسعود مسیح تهرانی
یا علی        

نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جنگ واقعی

سلام،

باز هم جهادی چیست؟
و چرا به آن عشق می ورزیم؟
و چرا از آن خسته نمی شویم؟
حتی اگر به نوشتن در یک وبلاگ متروک بدون نویسنده و خواننده باشه.

جهادی یه جنگ واقعیه با یه دشمن واقعی که اسمش
گاهی شیطونه و گاهی نفس.
یادت نرفته که ما یه "عدو مبین"۱ داریم.

۱: بقره ۱۶۸، بقره۲۰۸، انعام۱۴۲، اعراف۲۲، یوسف۵، اسراء۵۳، قصص۱۵، یس۶۰ و زخرف۶۲.

مسعود مسیح تهرانی      
یا علی                

نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

بالاتر از عشق

سلام،

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.

http://heidariam.blogfa.com/post-311.aspx

ادامه مطلب ...

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

آیین نامه شرکت در نخستین جشنواره فرهنگی دانشجویی مهرباران

تمدید مهلت ارسال آثار به دبیرخانه: تا پایان تابستان ۱۳۸۶

توضیح ضروری: با سلام خدمت دوستانی که تا پایان فروردین ماه ۱۳۸۶ در جشنواره شرکت نموده اند. با عنایت به مخاطبان اصلی جشنواره که اعضای گروه های دانشجویی حامی محرومان می باشند و با توجه به این نکته که این عزیزان تجربه های گرانبهایی را در ایام تابستان هر سال به دست می آورند و بازتاب آن به سایر عزیزان امری مهم و ضروری است، فرصت ارسال آثار تا پایان تابستان سالجاری تمدید گشته و به امید خداوند متعال مراسم اختتامیه همایش در پایان مهرماه سالجاری برگزار خواهد شد.

برای پاسخ به سئوالات بیشتر با ما تماس بگیرید: ۶۶۹۷۸۰۰۰

۱) بخش عکس :

۱- هر هنرمندی می تواند حداکثر 10 قطعه عکس سیاه و سفید یا رنگی ارائه دهد.
۲- اندازه ی عکس ها حداقل 25×20 و حداکثر 30×30 سانتی متر تعیین شده است.
۳- در صورت ارائه ی عکس آنالوگ، نگاتیو عکس و در صورت ارائه­ی عکس دیجیتالی، (عرض حداقل 1200 پيكسل و فرمت TIF يا JPG) لوح فشرده حاوي فایل عکس به همراه اصل اثر ارسال گردد.
۴- عکس ها نباید قاب یا پاسپارتو داشته باشد.
۵- اگر عکس ها به صورت مجموعه ارائه می شوند، ترتیب نمایش آن ها مشخص گردد.
۶- از نوشتن هر گونه اطلاعات در پشت عکس ها خودداری شود.
۷- آثار پذیرفته شده عودت داده نمی شود. (نگاتیو عکس هاي آنالوگ برگردانده خواهد شد)
۸- برگزار کننده حق استفاده از عکس های پذیرفته شده را برای خود محفوظ می دارد.

۲) بخش خاطره دانشجويي:

۱-هیچ محدودیتی در تعداد آثار ارسالی این بخش وجود ندارد.
۲- حجم مطالب این بخش نباید از دو صفحه A4 (با رعایت فاصله 3 سانتی متر از کناره ها، اندازه­ي 14 و خطMitra) تجاوز کند.
۳- نوآوری و جذابیت پرداخت خاطره در راستای موضوعات جشنواره در امتیازدهی این مسابقه مورد نظر می باشد.

۳) بخش شعر :

۱- تعداد اشعار ارسالی حداکثر 3 اثر می باشد.
۲- محدودیتی در نوع و قالب اشعار وجود ندارد.

۴) بخش ايده هاي نو :

هر شرکت کننده مي تواند با مراجعه به اين صفحه در بخش مسابقه شركت نمايد.

۵) مسابقه مقاله نویسی:

موضوعات :

۱- سيره ي عملي و نظري حضرت رسول اكرم(ص) در مورد محرومان

۲- نقش نهادهاي رسمي ودولتي و نهادهاي غير رسمي و مردمي در محروميت زدايي

۳- نقش گروه هاي دانشجويي و محروميت زدايي

۴-فرهنگ جهادي ،محروميت زدايي و توسعه ملي

۵-تجارب و الگوهاي محروميت زدايي در كشورهاي دنيا
۶- راهبردهاي اثر بخش در محروميت زدايي و ساير موضوعات مرتبط با جشنواره





v نشانی دبیرخانه جهت ارسال آثار :



تهران- خيابان انقلاب اسلامي - خيابان فخر رازی - خيابان شهدای ژاندارمری -پلاک ۱۵۳ - سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی. تلفکس :۶۶۹۷۷۹۹۹

تلفن:۶۶۹۷۸۰۰۰

سایت اینترنتی : www.mehrbaran.ir
وبلاگ همایش: www.mehrbaran.persianblog.ir
گروه اینترنتی همایش: mehr_baran@ yahoogroups.com



جوایز جشنواره :



*** سفر معنوی حج عمره

*** رایانه

*** دوربین دیجیتال

***‌ سکه بهار آزادی

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جناب عقل

سلام خدا بر مجاهدان راه حق!

«مبارز و مجاهد حقیقی کسی است که با خودش به مبارزه برخاسته!»

 

بحث بر سر ساختن نیست ،

مطلب اوّل خراب کردن است

و این چیزی است که به عنوان یک اصل مقدماتی باید حل شده باشد…برای همه!

البته این هم یک نظر است!....نظر شخصی!

 

...

 

و چه قدر زیباست هم دردی با صورت های چروکین و دل های آیینه ای روستا

که در آن دلها «من» دردسترس نیست حتی اگر بعدا شماره گیری کنید...!

خراب شده و جایش را به« او » داده

هرچه می بینی یاد اوست ،

مشکلات و کمبود ها را می بینی درک می کنی

احساسات تو دگرگون می شود...

بی تاب می شوی....

با دستان لرزانش چای می ریزد لرزش دستش ازصدای به هم خوردن درب قوری پیداست

ولی بازهم نمی گذارد که لیوان چایت خالی شود او می ریزد و تو باید بنوشی

وسلام بر حسین علیه السلام دهی...

 

...

 

 ولی راست می فرمایند باید نوشت ! و گر نه در عدم فرو می رود ،گرچه محال است!

 

تجربه ها یا از شکست اند یا از پیروزی 

نتیجه های خوش حالی یا غم گینی

همه را که جمع کنی می شود تجربه

 شرطش فکر است حد اقل بعد از انجام کار

 فکر کنی که چه کرده ای چه باید می کردی چه نکردی و چه نباید می کردی

باید فکر کنی که پای جناب عقل را هم وسط کشیده باشی و اوست رسول باطنی هر کس

باید فکر کنی و بدان همانطور که مولا علیه السلام فرمود:«عاقل زبانش پشت عقل اش است »

اول می اندیشد و سپس کلامی می گوید

و تجربه آن« باید» و« نبایدهایی » است که از تعقل بعد از عمل به دست می آید و می فهمم که اگر شرایط دوباره  این چنان شود آن کار را انجام بدهم و آن کاری را که انجام دادم دیگر انجام ندهم تا مطلوب محصول شود......

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پی نوشت:

 

این متن خلاصه ای از آخرین پست وبلاگ حاج آقا موسوی ه.

یه نکته هم از این حقیر: شرف المکان بالمکین؛ ارزش خیلی از کارها به آدمهای انجام دهندۀ اون کاره، مثل سفر که اول باید همسفرها رو توش شناخت. قدر امثال حاج آقا رو بدونیم.

                                                                                   مسعود مسیح تهرانی

                                                                                              یا علی

نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

بسم الله

سلام . اردوی لرستان (بسطام) هم به سلامتی تموم شد . ان شاالله مسئولین اردو یه گزارش مختصری از فعالیتها بنویسن . اگر نه ، اونقدری که خبر دارم از اردو خواهم نوشت . امیدوارم فرصت بشه بحث قبلی هم دنبال کنیم . البته اگه زنده باشیم و توفیق، رفیق راه بشه .

پی نوشت : 

راستی ،  حاج آقا موسوی یکی از روحانی های همراه ما بودند در اردو . حسابی هم اهل بخیه !!! خلاصه دریابیدشون!

نوشته شده در شنبه 23 تیر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

عدالت اجتماعی و تفکر جهادی(2)

لطفا اگر هنوز قسمت شماره 1 را مطالعه نفرموده اید ، ابتدا پست قبلی را مطالعه فرمایید . با تشکر .

 

نکته مهم دیگر این است که رسیدن به این ایده آل ، یعنی محو هرگونه فساد ، فقر و تبعیض ، نیازمند یک حرکت انقلابی است و بینش مدیران در جمهوری اسلامی –علی الخصوص مدیران میانی و پایین- باید تا حد زیادی تغییر کند . در سالهای اوایل انقلاب و حتی پیش از آن ، چنین بینشی در میان جوانان و مدیران جوان ممکت وجود داشت . اما عدم تجربه در اداره حکومت و مهمتر از آن جنگ ، فرصت تحقق این آرمان ،یعنی ایجاد عدالت اجتماعی ،  با استفاده از انگیزه های بالای موجود را از مسئولین مملکت گرفت و کم کم هم مثل همه انقلابهای دنیا ، از آرمانهای اولیه مان دور شدیم . اگرچه رهبری مدام بر محوری بودن این شعار تاکید میکنند و از مسئولین در این زمینه مطالبه دارند ، اما آن همت جهادی اوایل انقلاب و تفکر جهادی جوانان آن زمان و انگیزه ناشی از آن بینش عمیق کجاست؟ همه سراغ مصلحت اندیشی ها رفته اند و دست به عصا راه رفتن از ترس اشتباه ، چه فرصت ها را که از ما نگرفته است . البته تدبیر جای خود را دارد اما تدبیرهای این روزها ، به قول عزیزی ، حکایت آن است که برای بند آوردن – گلاب به رویتان – اسهال فردی ، به جای قرص دادن و دارو خوراندن ، سوزن نخ دست بگیریم و ریشه آن معضل و سایر معضلات احتمالی دیگر را از بیخ رفو کنیم !! رها کنم …

 

پی نوشت

این قسمت خیلی نیاز یه توضیح دارد . امیدوارم موجب سوءتفاهمات سیاسی و غیر سیاسی نشود . در قسمت بعد توضیح بیشتری خواهم نوشت به شرط زنده بودن و توفیق …

ادامه دارد …

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

عدالت اجتماعی و تفکر جهادی(1)

سلام

پرسیده بودند از معنای عدالت اجتماعی و فرموده بودند که مفهوم آن مبهم است . منظور ما از عدالت اجتماعی چیست؟ مبارزه برای تحقق عدالت اجتماعی چه معنایی می دهد ؟ اصلا چرا برای تحقق عدالت اجتماعی معتقد به مبارزه هستم و چرا می گویم مبارزه برای تحقق عدالت اجتماعی ؟ این سوال ، مهم و مبنایی است و باید با تامل بیشتری به آن پرداخت . سعی میکنم بطور اجمال ، برداشت خودم را از این مفهوم بیان کنم .

به نظرم مفهوم عدالت اجتماعی را اگر بخواهیم خلاصه کنیم ، قسمت عمده آن در این عبارت قابل بیان است : قرار گرفتن هر طبقه از اجتماع در جایگاه متناسب و مناسب خود و عدم وجود فساد ،فقر و تبعیض در هر نوع آن که در بیانات رهبری انقلاب هم مطرح شده است و احتمالا همه شنیده اید .

بخش مهمی از فساد موجود در جامعه ، معلول فقر و بخش عظیمی از فقر معلول تبعیض است . فساد را نباید در فساد اخلاقی به آن معنای خاص محدود نمود کمااینکه فقر نیز تنها منحصر به فقر اقتصادی نیست . مهمتر از فقر اقتصادی ، فقر فرهنگی است و به نظرم بسیار ریشه دار و عمیق است. در عین حال که تبعیض نیز در پارتی بازی ها و فرق گذاردن در کیفیت انجام کار آقای الف و آقای ب منحصر نیست . یکی از موارد مشخص تبعیض که ممکن است نه از روی عمد که از روی سوء مدیریت یا نگرش نادرست صورت پذیریرفته باشد ، عدم توزیع مناسب امکانات و منابع موجود در کشور ، استان ، شهرستان و ... بین مناطق و مردم باشد و منظور ما از عدم تخصیص صحیح منابع این است که مبنای درست و مناسبی برای این تخصیص ها نبوده است .

 نمی خواهیم بحث سیاسی بکنیم  ، منظور این است که با درس گرفتن از گذشته ها و اقدامات دیگران ، در بعد کلان ، بتوانیم در نگرش و تلقی خودمان ، نتایج مطلوبی به دست آوریم .

ادامه دارد

نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

تفکر جهادی

سلام

بنای نوشتن نبود  اما دیدم که مدتهاست فقط مسعود می نویسه . نمی دونم بقیه چرا نمی نویسن . آخرین باری که یک نفر غیر از مسعود در وبلاگ نوشته احتمالا (!) ۱۸ اسفنده . امیدوارم اتفاقی باشه . رها کنم...

اگر خدا توفیق بده و حوصله ای باشه تصمیم دارم مطالبی درباره تفکر جهادی بنویسم و منظورم از تفکر جهادی ٬ نه تفکر حاکم بر مسافرت های جهادی که  نگرش آرمانی یک انسان مسلمان جهادگر در حوزه اجتماعیه ( البته منافاتی ندارن ولی لزوما هم همسو نیستن )و منظورم از جهادگری در حوزه اجتماعی٬  تلاش برای ایجاد عدالت اجتماعیه. البته این مطلب روشنه که لزوما این نظرات خالی از خطا نخواهند بود و باید نقد و اصلاح بشن تا از دل این مباحثه ها یک نگرش درست اسلامی - انسانی بیرون بیاد که برای آینده اجتماعی ما٬ چراغ راه باشه . برخی تعریف ها رو انجام دادم ٬ اما باید برخی اصطلاحات دیگه هم تعریف بشند مثل نگرش آرمانی. در عین حال باید درباره اهمیت این موضوع و لزوم پرداختن به اون ( و به ویژه در مورد مسافرت جهادی دانشگاه یزد )کمی صحبت بشه ٬ همچنین باید نسبت این بحث با مسافرت جهادی هم معلوم بشه (گرچه تقریبا مشخصه ولی برای پیشگیری از یکسری اظهار نظرها شاید لازم باشه ). الآن دیگه حال ادامه دادنش رو ندارم . اما چندتا نکته در باب همین بحث :

۱- این مبحث در درجه اول یه دغدغه شخصیه و لزومی نداره حتما مناسب مطرح شدن در وبلاگ جهادی باشه ( گرچه من دلایل زیادی درباره این کار دارم) ٬ پس اولا این مهمه که رفقایی که این پست رو می خونن ( و احتمالا غالبشون با اردوی جهادی و اهدافش آشنا هستند ) ٬ دیدگاهشون رو در باب طرح این بحث بگن و ثانیا این  وبلاگ یه وبلاگ شخصی نیست و من سیاستگذار مباحثی که توی اون طرح میشه نیستم و بر اساس طرح کلی که در ذهن دارم ممکنه مطالبی مطرح بشه که از دید مسئولین اردو نباید مطرح بشه (به هر دلیل) ٬ پس ممکنه این آخرین پست درباره این مطلب باشه ! ( البته ممکن هم هست که تنبلی موجب این اتفاق بشه و احتمال این یکی خیلی بیشتره!)

۲- واضحه که این مبحث و این دغدغه در انحصار من نیست و چه بهتر که نویسندگان دیگه وبلاگ هم اگه احساس کردند این مبحث براشون مهمه ٬ دربارش بنویسند یا مطالب رو مورد بررسی و نقد قرار بدهند و باز هم واضحه که این به معنای اختلاف نیست ٬ بلکه ما می خواهیم به یک نگرش درست برسیم و لازمه این قضیه نقد نظرات مطرح شده است ٬ حالا این نظر از طرف هرکس که مطرح شده باشه.

۳- یا علی 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

پراکنده

سلام،

یادداشت‌هایی پراکنده از گفته‌ها و ناگفته‌های

جلسۀ روز یکی مانده به آخر

اردوی جهادی نوروز 86 زرند

 

  • برای خراب‌کردن باید فکر آبادکردن هم بود؛ واقع‌گرا و عمل‌گرا.
  • حمایت مسئولین استانی و کشوری؛ مشاوران جوان ریاست جمهوری.
  • محرومیت فرهنگی.
  • انتخاب مکان اردو.
  • گروه جهادی در منطقه بسازیم.
  • تقسیم کار از طرف مسئولین.
  • خودسازی، کار تشکیلاتی.

 

چه خوب میشد اگر خلاصۀ از نکات ذکرشده در آن جلسه در این وبلاگ نوشته میشد.

 

مسعود مسیح تهرانی

یا علی          

نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

دو وظیفه

سلام،

قسمتی از همان نوشته:

هدف مدیریت اردوی جهادی

باید حداکثرکردن مشارکت باشد.

این همان معنای ایجاد جنبش است.

بنابراین مسئولین اردو دو وظیفه دارند:

  • فراهم کردن بستر برپایی اردو و تامین نیازهای بچه ها
  • هماهنگی نیروها

و این دو وظیفه مانند دو پرانتزی است که در بینش مشارکت بچه ها قرار می گیرد.

و البته خود این دو وظیفه هم

با مشارکت بچه ها عملی خواهد بود.

مسعود مسیح تهرانی      

یا علی               

نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

مشتري

سلام،

۱) از آنجا كه مهمترين بستر رشد انسان،

عمل صالح و همراه بودن آن با ايمان است،

صحبت درباره اعمال صالح موجه تر است.

زيرا مي توان محك نظريه را در عمل ديد

و با مقايسه هر دو با كلام خدا و سنت معصومين(ع)

هر دو را اصلاح كرد.

 

۲) تا به حال آن گونه كه بايد

درباره اردوي جهادي مستندات جمع آوري نكرده ايم.

و از ديگران هم مجموعه درخور نديده ايم.

و اين را از عادات نادرست امثال خود مي دانم

كه خود را يله در نعمت هاي الهي غرق ديده ايم

و هيچ تصوري براي يافتن صراط مستقيم نداشته ايم.

همين است كه هست!

همانيم كه قبلاً بهترش بوده ايم.

لذا اين كه چگونه بگوييم تا مفيد باشد

سوال دشواري است...

 

۳) اين دو بند مقدمه متن مطولي است

كه ان شاءالله بخش هاييش در اين جا خواهد آمد؛

در باب وضع اردوي جهادي.

ابتدا به صورت خبري

و بعد به صورت تحليلي.

البته اگر مشتري اش باشد.

 

مسعود مسيح تهراني            

يا علي                    

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پي نوشت:

كسي مي دونه سايت چي شد؟

نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

وصیت

سلام،

 

اگر چه طولانیه، ولی...

 

وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم. به معشوقم . به امام موسي صدر .

كسي كه او را مظهر علي ميدانم . او را وارث حسين ميخوانم . كسي كه رمز طايفه شيعه و افتخار ان و نماينده 1400 سال درد ، غم ، حرمان ، مبارزه ، سرسختي ، حق طلبي و بالخره شهادت است.

اري به امام موسي صدر وصيت ميكنم ...

 

براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي و مدت هاست كه با آن آشنا شده ام . ولي براي اولين بار وصيت ميكنم ... خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت ميرسم . خوشحالم كه از عالم و مافيها بريده ام . همه چيز را ترك گفته ام و علايق را زير پا گذاشته ام و دنيا را سه طلاقه كرده ام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم .

 

از اين كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده ام متاسف نيستم . از اين كه آمريكا را ترك گفته ام . از اين كه دنياي لذات و راحت طلبي را پشت سر گذاشته ام . از اين كه دنياي علم را فراموش كردم . از اين كه از همه زيبايي ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام . متاسف نيستم ....

از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد و محروميت ، رنج و شكست اتهام و فقر و تنهايي قدم گذاشتم . با محرومينم همنشين شدم و با درد مندان و شكسته دلان هم آواز گشتم .
از دنياي سرمايه داران و ستگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متاسف نيستم ...

تو اي محبوب من ، دنيايي جديد را به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيش تر ازمايش كند . تو به من مجال دادي تا پروانه شوم . تا بسوزم . تا نور برسانم . تا عشق بورزم . تا قدرت هاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم . از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش هاي الهي را به همگان عرضه كنم تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم . تا مظهر عشق شوم ، تا نور گردم . تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم . تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم . جز محبوب كسي را نبينم و جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم . تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بند هاي مادي آزاد شوم .

به سه خصلت ممتاز شده ام :

عشق كه از سخن و نگاهم . دستم و حركاتم . حيات و ممانم عشق ميبارد . در آتش عشق ميسوزم و هدف حيات را ، جز عشق نميشناسم . در زندگي جز عشق نميخواهم و جز به عشق زنده نيستم .

فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بي نياز . و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند تاثيري نميكند .

تنهايي كه مرا به عرفان اتصال ميدهد و مرا با محروميت آشنا ميكند . كسي كه محتاج عشق است در دنياي تنهايي با محروميت ميسوزد و جز خدا كسي نميتواند انيس شب هاي تار او باشد و جز ستارگان اشك هاي او را پاك نخواهد كرد و جز كوههاي بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد . به دنبال انساني ميگردد تا او را بپرستند يا به او عشق بورزد ولي هر چه بيشتر ميگردد كم تر مي يابد ....

كسي كه وصيت ميكند آدم ساده اي نيست . بزرگ ترين مقامات علمي را گذرانده ، سردي و گرمي روزگار را چشيده ، از زيباترين و شديد ترين عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگي ميوه چشيده و از هرچه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي ، همه چير را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس ، زندگي دردآلود و اشك بار و شهادت را قبول كرده است . آري اي محبوب من ، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند ...

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است و زيبا تر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام . عشق است كه روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش ميآورد و استعداد هاي نهفته مرا ظاهر ميكند و مرا از خودخواهي و خودبيني ميراند . دمياي ديگري حس ميكنم و در عالم وجود محو ميشوم . احساس لطيف ، قلبي و حساس و ديده زيبابين پيدا ميكنم . لرزش يك برگ . نور يك ستاره . موريانه كوچك . نسيم ملايم سحر . موج دريا . و غروب افتاب همه احساس و روح مرا ميربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري ميبرند .. اين ها همه و همه از تجليات عشق است .
ميدانم كه تو هم اي محبوب من . در درياي عشق شنا ميكني . انسان ها را دوست داري و به همه بي دريغ محبت ميكني . و چه زيادند آن ها كه از اين محبت سوء استفاده ميكنند و حتي تو را به تمسخر ميگيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند ... و تو اين ها را ميداني و لي در روش خود كوچك ترين تغييري نميدهي .... زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تاثير ديگران عشق بورزي و محبت كني . عشق تو فطري است ، همچون آفتاب بر همه جا ميتابي و همچون باران بر چمن و شوره زار ميباري و تحت تاثير انعكاس سنگ دلان قرار نمي گيري ...

درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريك خودبيني و خودخواهي بيرونست و جولان گاهش عظمت انسان ها و اسماء مقدس خداست .

عشق سوزان من ، فداي عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست . و ارزنده ترين چيزي است كه مرا جذب تو كرده است و مقدس ترين خصيصه ايست كه در ميزان الهي به حساب مي آيد .

                        بخشي از دست نوشته هاي شهيد دكتر مصطفي چمران . 30 ژوئن سال 1976 . لبنان .

منبع: http://www.irvani.com/weblog/archives/2007/05/post_310.php

مسعود مسیح تهرانی      

یا علی               

نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

طرح تدریس عشق

 سلام،

از سلف که درآمدیم، یه اطلاعیۀ جدید و مشکوک نظرمو جلب کرد،

دست علی رو کشیدم که بریم ببینیم قضیه چیه.

عکس یه دختر بچه که یه گوشه نشسته بود و جلوش دفتر مشق بود با دو تا جعبۀ آدامس.

بالاش نوشته بود طرح تدریس عشق، این هم مطالب وبلاگشون:

 

جاهلان شما پرتلاشند، و آگاهان شما، تن پرور و کوتاهی ورزند!

نهج البلاغه، حکمت 283

 

 

طرح تدریس عشق، با اندیشه جاودانگی آثار عاشقانه جمعیت و توسعه لحظه به لحظه آن در عالم هستی ایجاد گردیده و منادی روشنایی و زندگی در مقابل تاریکی و مردگی است.

به قول طراح طرح تدریس عشق، استاد شارمین میمندی نژاد، می بایست دانه ای را با اختیار انتخاب کنیم و بدرستی، عاشقانه بکاریم تا آیندگان از جنگلی انبوه که حاصل دست رنج گذشتگان است، بهره مند شوند.

بیایید همچون باغبانی مهربان، غنچه های سرزمین مان را پرورش داده و عاشقانه فرزندان ایران را به رشد و شکوفایی برسانیم، که هم اینانند اندیشمندان فردا.

 

 

آرمان:

وحدت اندیشه های عاشقان یکتای عالم

 

رسالت:

 رشد و شکوفایی اندیشه های مردم، بخصوص مناطق محروم، در جهت عشق به تعالی

 

اهداف:

1-  کوتاه مدت: اجرای برنامه های فشرده و ضربتی و ایجاد موج در جامعه و افکار عمومی، در خصوص احساس مسئولیت در قبال کودکان محروم

2-  میان مدت: بهبود وضعیت درسی دانش آموزان و راهنمایی و استعدادیابی آنها در زمینه های مختلف علمی، هنری، ورزشی، ...

3-  دراز مدت: حمایت همه جانبه از افراد مستعد و خلاق در زمینه های مختلف علمی، هنری، ورزشی و ...  در جهت به ثمر رسیدن توانایی های کشف شده.

 

برنامه ها:

اولین برنامه در راستای اهداف کوتاه مدت، فراخوان عمومی تدریس فشرده دانش آموزان، جهت موفقیت در امتحان های خرداد ماه است.

 

-------------------------------------------------

پی نوشت:

۱) از همه خوانندگان (البته اگه کسی باشه!) شرمنده ام که تو باغ نوشتن نیستم. ولی سعی می کنم حداقل چیزای خوبی که میبینم رو اینجا بنویسم.

۲) یه سایت با هماهنگی شرکت گذرگاه جهانی محلات خریدیم به اسم "نسیم رحمت". امیدوارم بچه ها همت کنند و حداقل اون رو همیشه پربار نگه دارن.

۳) دعا بفرمایید.

مسعود مسیح تهرانی   

یا علی            

نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

اردو تمام شد... همین!!

سلام،

متن زیر هم اصلش از اینجاست:

 


1- اوردند پیشم .. اندازه ها را میگم. با تعجب یک نگاه به کاغذ کردم ، یک نگاه به اقای هو ... اندازه ها ی نوشته شده روی کاغذ پاره شده بودند..... ( :D) ( عکس بالا )
بز خورده بود !! اونم زمانی که بچه ها سر نماز بودند . برداشت خانه خان . یاد ان صفا بخیر ... و همچنین گروهی که نگذاشت کار روی زمین بماند . دعا کنید بتوانیم جمع بندی مناسبی از کار داشته باشیم .

۲- اردوی سال 86 . علی اباد . خوسف . بیرجند .
 

                              


اردو تمام شد ... همین !
پروژه علی رغم تمام کاستی هایش بسیار بسیار به خوبی پیش رفت .

بچه های گز کار .
بچه های گروه ساختمان.

بچه های اموزشی خوسف.

بچه های فرهنگی  و گروه معماری.

چه روز های اولی که برای توجیه گروه با اقای باهری و طاهری و پالیزبان بودیم و در نیمه اردو با اقای کرباسی و اخر  اردو نیز با اقای کریمی و کاظمی .و بعد از ان نیز با اقای نجفی و بابایی ...

 کار علی رغم تکراری بودنش و شاید سختی هایش به خوبی به جلو رفت و من این را از خصویت های جهادی میدانم ...

علی اباد ... انجایی که سکوت مطلق . زیبایی محض . خانه ها ناب . مشکلات فراوان و فقر زیاد . انجایی که تو بی جهت دوست داری خوب باشی . در خود فرو روی . فکر کنی . بیندیشی که انچه که تا کنون کرده ای.

انجایی که میفهمی هنوز هم راه بسیار بسیار دراز است و تو اول انی ...  

انجایی که همه با هم یک رنگ و نرم میشوند .

انجایی که صفا معنا دارد و رنگ ها ناب ناب است .

از برداشت خانه های قدیمی و گلی و نم کرده  روستا گرفته تا خانه خان .. از شهرک نوساخته گرفته تا روستای علی اباد ؛  از فیض اباد با ان طوفان های شنی اش گرفته تا خانه ای متروک  روستای  سر چاه شور  . از کریم اباد از روستای  قنات 8 خانواری  . از ماه خونیک تا روستای حسن کلنگی .. از برجک های تخریب شده ... از دیواره های مسدود . از اوستا محمد حسین 80 ساله .. از اوستا صفری که او را ندیدمش اما از کار هایش لذت بردم .

از مدرسه ای که تمام روز های اردو در یکی از کلاسها اسکان داشتم . از همه و همه خاطرات ...... نمی دانی چه زود گذشت ... چقدر زود تر از آنکه تصورش را میکردم . سکوت بچه ها و کسل بودنشان را  در درون خودم و هم در حال و هوای اردو به خوبی حس میکردم .

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پی نوشت: بحث قبلی در کامنت های پست قبلی تا حدی پیش رفت.

بچه ها منو متهم کردند که خودم رو به کوری زدم و زحمت هاشون رو نمی بینم.

من هم پرسیده ام عرضه عمومی تولیدات فکری، فرهنگی اردوی ما کجاست که قابل رویت باشه؟

لطفاً کمکم کنید.

                                                                                                                        مسعود مسیح تهرانی

                                                                                                                                   یا علی

نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جهاد اکبر سخت تر

سلام،

یه خاطره خلاصه شده از یه جهادی، از اینجا:

 روز اول عید کار تعطیل بود ولی یه مشکل بزرگ بود و اون هم سرشهردار بودن من بود؛ یعنی خواب بی خواب ! این رو از اول اردو می دونستم...

دوم عید یه دفعه اردوگاه خالی از سکنه شد خلوت شد به قول میثم اخراجی ها رفتن البته خیلی های دیگه هم رفتن تعداد کمی هم اومدن...

دوباره میرم نقشه برداری ...

سر کار یکی از اهالی چیزی بهم گفت که کلی مشغولم کرد ، گفت میاین اینجا چی عایدتون میشه ؟ احساس کردم کم اوردم هیچ وقت اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم .( این اتفاق رو بعدا توو پایانی هم گفتم )

 تا غروب سر کار موندیم  آخراش مصطفی هم که اومده بود دنبالمون هم بود کلی هم تیکه بارش کردم مخصوصا که حسابی هم خسته یود کیف اذیت کردنش بیشتر بود ! نمی دونم چرا دعوامون نشد ؟! معمولا اینجاها دیگه کمه کم یه دادی می زد .

... شام و نهار یکی شد تف به ریا .

روز سوم عید دوباره میرم گروه مسجد، گروه متحول شده به غیر از ... تا 3 و نیم کار کردیم و بعدش علی شفیعی  اومد و یه راست بچه ها رو برد سر کار اصلیمون مدرسه که آجر خالی کنیم ، وقتی رسیدیم یه نگاهی به بار آجر انداختم و بدون هرگونه عذاب وجدانی کار رو پیچوندم و برگشتم اردوگاه به همراه محمد که عذاب وجدان داشت !

روز چهارم نوروز روزی که فرهنگ منطقه آباد شد .

از روز اول اردو علاقمند بودم که هر طور شده حداقل یک روز برم فرهنگی ، چون از فرهنگی سال سوم مدرسه خاطره داشتم و بارها بهش فکر کرده بودم و کاملا هم با این نظریه که فرهنگی یعنی آموزش احکام و قرآن و خدا ، پیغمبر مخالف بودم ، اون هم به صورت آموزش مستقیم ، پارسال هم ( که با تلاش محمد ومن برای اولین بار کار فرهنگی توو جهادی فارغلی شروع شد و ترکابادی و مهدی ابراهیم هم خیلی کمک کردن ) که فرصت نشد برم فرهنگی و امسال باید می رفتم که اتفاقا قسمت شد و با یار غار در خدمت محسن الماسی بودیم ، قصه ی اون روز مفصله و تایپش واسه بعدها ولی حالا حالا ها باید رو بحث فرهنگی کار کنیم و گسترشش بدیم مخصوصا که اگر قرار باشه خانم ها باز هم بیایند که کارشون هم با کار فرهنگی تعریف میشه . خلاصه اینکه این فرهنگی اصلا ایده آل نیست .

خواستم برم حموم که از بوی گند نجات پیدا کنم که گفتن آبی که تا دیروز به زور گرم می شد جوشه ! پس برای دوش تا بعد از شام هم بوی خوش خدمت را تحمل کردم !!

کم کم من هم داشتم به عارضه ی بیرون روی روان ... دچار می شدم! از لا به لای حرف ها هم شنیدم که روز آخر می خوان برن پخش هدایا پس صبح روز آخر خودم رو به مریضی زدم و گوشه ای خوابیدم ولی در کمال تعجب بدون آزار و اذیت حتی علی شفیعی ( چون برگشته بود ! ) ساعت 10 با چشم های پف کرده پا شدم و دیدم بابا هر کی که به یه بهانه ای پیچونده !

هدایا رو بار زدیم و قرار شد مصطفی عقابی موقع رفتن ، خبرم کنه ، منم لباس پوشیدم و منتظر بودم که فهمیدم رفتن !

شب فرماندار و بخشدار و هزار تا دیگه اومده بودن مثلا بدرقه بعدش هم شام و بعد هم جلسه ی بی رمق پایانی...

صبح وسایل رو جمع کردیم و با همون اتوبوس نارنجی شرکت واحد با همون راننده همیشگیش رفتیم یه راست کرمان... وهمون 4 و 50 دقیقه به سمت تهران با قطار درجه ۱ حرکت نمودیم .

توو قطار حرف زیاد بود و تا پاسی از شب گل واژه های آخر در جریان ، تا نماز صبح یه بار کل اردو رو دوره کردم و بعدش خوابیدم .

7 ونیم رسیدیم تهران اصلا این بوی دود یه چیز دیگس ! اکثرا اسهال می باشند ، از این روبوسی های الکی باز هم هست ، یه دربست و خونه  ، مامان و بابام دارن صبحانه می خورند ، به پسر جهادگرشون خوش آمد میگن ولی من میرم می خوابم تا آخرین خوابی که واقعا خوابه رو ببینم که رفت تا یه ساله دیگه .

      جهاد اکبر سخت تر شروع شد زندگی ادامه دارد .

                                                                         پـــــــــــا یــــــــــا ن

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ. ن.:

۱) اینقدر بچه ها بی بخارند که نه می نویسند و نه کامنت می ذارن، پس قاعدتاً نمی خوانند و ما برای دیوار نقاشی می کنیم!

۲) از این قضیه میشه نتیجه گرفت که احتمالا بچه ها قید چیزای دیگرو هم زدن؛ مثل جمع بندی، گزارش نویسی، برپایی نمایشگاه، نشریه، تشکیل و جذب سازمانی، آمادگی برای اردوی بعد و ...

۳) بخورید و بیاشامید، ولی...

مسعود مسیح تهرانی          

یا علی                     

نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

حرف آقا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام،

۱) گروه جهادی، گروه جهادیه دیگه؛

یعنی یه گروه برای جهادکردن.

جهاد با چی؟

معلومه که با هرچی دشمن و مفسده.

اردوی جهادی هم برای آمادگی و هماهنگی نیروهای جهادگره.

سوالی نیست؟

 

۲) اگه ازمون بپرسن از جهادی چه خبر؟، چی میگیم؟

فکر کنین از جهادی چی نصیبمون شد؟

اراده،

همت،

عادت شکنی،

خودشکنی،

مبارزه،

تلاش،

خدمت،

فکر،

سکوت،

جهاد،

حرکت،

دوری،

آمادگی،

شهادت،

شهادت.

کی آمادۀ ظهوره؟

کی از همه فرمانبر تره؟

کی حرف شنوا و پیگیرتره؟

کی حرف آقا رو میشنوه و دنبال عملی کردنشه؟

 

مسعود مسیح تهرانی               

یا علی                       

نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

لوازم سفر

سلام،

اگه جهادی میرین، لوازم سفر یادتون نره!

 

نیت خدمت،

همت برای جهاد با نفس،

قصد تحول به احسن حال،

غنیمت همنشینی با محرومان،

استفاده از خلوت و دوری از هیاهو،

دانستن قدر دو روزۀ جهادی،

برنامه برای استفاده از رفیقان سفر،

موضوع برای تفکر،

مسواک،

دمپایی،

و کتاب و دفتر؛

یادتون باشه هر روز ساعت مطالعۀ اجباری دارید!

چیزی جا نمونده؟

آهان، زنگارای قلبتون،

یادتون نره بگیرینشون.

 

مسعود مسیح تهرانی           

یا علی                     

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

روز ماراتن-2

سلام،

بچه ها از حسینیه داهوئیه همراه حاج آقا بابایی(امام جمعه زرند) و فرماندار و غیره
پیاده راه افتادن به سمت امام زاده.

مراسم اختتامیه جمع بندی برنامه های فرهنگی
در مدرسه شهید عرب پور داهوئیه بود:
اجرای سرود، اهدای جوائز، سخنرانی مدعوین
و مقالۀ یکی از بچه ها
که اشک بعضی ها را درآورد.

خدا به بازماندگان زلزله صبر دهاد!

مراسم تمام شد
بیشتر مردم رفتند
و باز هم بچه های جهادی ماندند
تا به همراه حاج آقا متوسل
نماز مغرب آخرین شب جمعۀ جهادی
رو بخونن.

جهادی رفته ها می دونن که
جهادی هر لحظه اش شناسنامه داره.
با بقیه روزها فرق می کنه که معلوم نیست
سر و تهش کِیه!

اتوبوس آمد.
باید هم می آمد.
چرا نیاید؟
بدون اتوبوس که نمی شد رفت
برای مادربزرگ آقا رضا کمیل خوند!
مادربزرگ تازه مرحومه شون رو عرض میکنم.
خانواده آقا رضا خوشحال شدن،
شاید هم کمی تو زحمت افتادن.

و این جوری بود که
رکورد آبگوشت های جهادی
به عدد سه رسید!

بله،
بالاخره بچه ها بعد از 15ساعت
(شاید هم بیشتر)
به خونه رسیدن
خسته بودن
خستشون کردیم
خدا ازمون بگذره

یا علی

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

روز ماراتن-1

سلام،

۵شنبۀ آخر جهادی زرند رو یادتونه؟

عجب ماراتنی بود.

روز یکی مونده به آخر،

نفرات کم بود، بدنها خسته،

و کارها باید تو دو روز جمع می شد.

صبح کله سحر ملت طبق معمول بلند شدن و رفتن سرکار،

بعد از کار با کمال تعجب فهمیدن که

باید ناهار رو تو داهوئیه بخورن

و از خوابگاه خبری نیست.

ناهار که اومد و رفت،

بچه ها مترصد جای خواب بودن،

تو حسینیه داهوئیه یا هرجای دیگه.

اما تازه سروکلۀ امام جمعه و فرماندار و ... پیدا شد.

بچه ها هم خوشحال بودن که بعد ۸روز

مسئولین منطقه رو می دیدن

و هم دوست داشتن یه چرت بزنن.

امام جمعه که آمد بچه ها یکی یکی خودشونو معرفی کردن،

بعد هم شوخی و صحبت.

اغلب نمی دونستن برنامه چیه.

گفتیم بچه ها پاشید همراه مسئولین پیاده بریم امام زاده!

چون امشب (شب جمعه) مراسم اختتامیه داریم.

نمی دونم چقدر تو دلشون فحشمون دادن،

اما به زبون می گفتن کاش می گفتید لباس خوب بیاریم،

تو مراسم که نمی شه با لباس کار رفت!

گفتیم همینش خوبه! و ملت راهی شدن،

غافل از این که تازه این اول ماجراست...

مسعود مسیح تهرانی           

یا علی                      

- - - - - - - - - - -

پی نوشت:

می دونم که حوصله خوندن ندارید. واسه همین هم بقیه اش رو می ذارم واسۀ بعد.

یه وقت زبونم لال اگه خوندید "کامنت" نذارید ها! وقتتون تلف میشه! یا علی

 

نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

هشدار!!!

سلام،

۱) هدف ما از ایجاد اردوی جهادی تو یزد،

ایجاد جنبش جهادی بود.

حالا نمی دانم چه شده،

ولی می دانم یکی از مولفه های ایجاد جنبش، فرهنگ سازی است.

فرهنگ سازی...

فرهنگ سازی یعنی تقسیم کار

فرهنگ سازی یعنی اطلاع رسانی

فرهنگ سازی یعنی در معرض گذاشتن تصمیمات

فرهنگ سازی یعنی برای دوام کار سازوکار تعیین کنی

فرهنگ سازی یعنی اینکه ما بدانیم هدف خارجی اردوی آینده چیست

و یاد بگیریم برای تحقق آن (حتی اگر اردو نمیایم) تلاش کنیم.

 

۲) از آن ۴۰ روز کمتر از نصف مانده،

آیا پیگیری فقط هماهنگی جا و غذاست؟

آیا فقط باید جذب بودجه کرد؟

آیا فرهنگ سازی باید به چند شماره نشریه قبل اردو

و ۱۰روز اردو خلاصه شود؟

 

۳) برنامه ریزی فرهنگی داخلی یادمان نرود.

 

مسعود مسیح تهرانی                        

یا علی                                 

نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

سال تحویل

سلام،

جهادی چیز خوبیست، پس دوستش داریم.

جهادی را دوست داریم، پس چیز خوبیست.

پارسال یادته، تو جهادی خوش گذشت، پس خوش به حال اونایی که امسال می رن.

بچه ها میگن پارسال جهادی بهشون خوش گذشته، پس ایشالله امسال هم خوش بگذره.

اصولا هرچیز دوست داشتنی خوبه،

هر جا خوش بگذره خوبه.

پس اگه خوش نگذره خوب نیست.

پس اگه فلانی نیاد خوب نیست.

پس اگه قرار باشه کارا بیفته رو گردن من به چه درد می خوره.

پس اگه همه نیان کمکم کنن، من چرا باید کار کنم.

اگه تشویقم نکنن چی؟

اگه نفهمن من کی کار کردم تا قدرمو بدونن چی؟

اصلا کی میگه فقط جهادی خوبه؟ بهتره بگیم هر کار خوبی خوبه.

صله ارحام، عیدی گرفتن، آجیل خوردن، فیلم دیدن،

مناطق جنگی رفتن، دشت و صحرا رفتن،

کربلا رفتن و از صبح تا شب گنبد رو دیدن.

ایشالله همه قسمتشون شه.

تعطیلات مبارک باشه.

سال تحویل ما رو یادت نره!

                                                                  یا علی

                                                      مسعود مسیح تهرانی

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

چه کنیم؟

 

نمی دانیم چه کنیم

                        اینجا دمای هوا روی بعد از امتحان است

و ما همچنان خمار خواب زمستانی

کاش روز حرکت فرا نرسد که هنوز
                                              هیچ توشه نکرده ایم.

چشمانم دیگر درد می کند

چشمانم خیلی درد می کند

                             من کودک ۱۰ ساله ی این خراب آبادم
                                                                               و از آخرین قاه قاه خنده هایم

                                  یکسال می گذرد.

- نمی دانم چه شده

                        خدا کند که گوشت های یخی را گرفته باشند

                         خدا کند راننده اتوبوس خوابش نبرد
                                                                      که اگر چنین شود:

                                                        نمی دانیم چه کنیم؟

                                                                            محمد حسین پارسائیان
                                                                             (بدقلق)

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

سفره

سلام،

 

۱-       سفره ای پهن شد.

اسمشو گذاشتیم جهادی

چون آرزومون بود جهادگر بشیم،

اونهم از نوع اکبرش.

کنارش نشستیم،

ولی همیشه احترامشو حفظ نکردیم و قدرشو ندونستیم.

شاید فکر می کردیم رونق سفره به واسطه ماست،

شاید به خاطر همین منت سرش میگذاشتیم.

نمی دونستیم سفره بانی داره،

و هر مهمونی دعوت نامه داره.

 

۲-       یه روز به خودمون اومدیم و دیدیم خودمونیم و نفس لامروتمون،

[زیاد سعی نکنید این کلمه آخری رو بخونید!]

پس سفره جهاد کو؟ باب جهاد اکبر که بسته نمیشه؟

معلومه،

ولی شهدا ماندند.

فکر می کنی کجا؟

همون جایی که من و تو ازش گذشتیم.

حالا؟

باب جهاد اکبر بسته نیست،

هیچ وقت.

 

۳-       ما میریم،

نه این که چون بهتره بریم،

چون نمی تونیم بمونیم.

چون نمی دونیم ممکنه موندن بهتر باشه.

چون نمی دونیم کجا می ریم.

 

۴-        ما یه امامی داریم که یه روز حج رو نیمه تموم گذاشت و رفت،

و رفتنش تا ابد ماند.

به یوم ترویه محمل ببستند...

 

۵-        اگه تو یه دوراهی گیر کنی،

اگه راهی رو انتخاب کنی که

بیشتر حال کنی،

رفقات توش بیشترن،

یا در و همسایه ازت انتظار دارن،

لزوماً راهت درست نیست.

فکر کن تو بیشتر به چی نیاز داری،

فهمیدی رفیق؟

بهشت را به بها دهند،

نه بهانه.

 

مسعود مسیح تهرانی        

یا علی                   

نوشته شده در جمعه 8 دی1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

سلام

۱-       چه لذت های کم که دنبالش حسرت های طولانی است

۲-       حمید بیدارم کرد

زور خواب دیوونم کرده بود
دیشب تا دیروقت با آقای مومنی حرف زده بودیم
روزش هم حسابی خسته شده بودیم
با این حال شب هم نشسته بودم پای فیلم

زور خواب دیوونم کرده بود
صدای زیارت عاشورا میومد
گفتم بزار یه ربع بخوابم
واسه ندبه خودمون رو می رسونیم
بنده خدا هیچی نگفت

حمید بیدارم کرد
یه ساعت گذشته بود
هنوز گیج بودم
سرمای دم صبح زیر پوستم هم رسیده بود
وضو گرفتن تو حیاط
تو یه منطقه کوهستانی و خشک
و هوای آخر پاییز
که چیزی از ژمشتون کم نداره

تند تند رفتیم
حاج آقا از در مسجد بیرون اومد
چند تا آدم خفن هم دورش
روم نمی شد چیزی بگم
حاج آقا خوب تحویلمون گرفت
داشتن می بردنش کرمون
گفت دیر اومدید
دیر
خیلی دیر
...

۳-       نتیجه این که اگه دیر از خواب بلند شید

بدون روضه و دعا
یه صبحونه مشتی می زنید

این کرمونی ها یه جور نون مخصوص دارن
خمیر رو تو روغن سرخ می کنن
مثل شیرینی گل محممدی
-اللهم صل علی محمد و آل محمد-
کلفته و چرب
با این حال که خوش خوراکه
ولی بیستر از یه خورده نمی شه ازش خورد

نکته دیگه این که
اگه یه چیزی خوردید
-از ماست و نون و برنج و غیره-
و توش زیره نبود
تو کرمون زمین بودن اونجا شک کنید


۴-       اگه ما میریم جهادی

دلیل این نیست که
با یه سری عقب افتاده طرفیم
ما به فرهنگ و تمدن ایران زمین معتقدیم
سادگی
مهمون نوازی
اصالت
عشق اهل بیت
زحمت کش
مهربون
انقدر بگم که احتمال اینکه
آدمای اونجا
یار امام زمون باشن
خیلی زیاده

کجای کاری بابا
داری منت میذاری سرشون
احتیاج فردای ما به اینها
خیلی خیلی خیلی
بیشتر از احتیاج امروز اونها به ماست
خدا رو برای همین نعمت شکر

مسعود مسیح تهرانی            

یا علی                     

نوشته شده در جمعه 17 آذر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

حق

سلام،

انقدر باید بروم که حق ندارم زیاد بنویسم؛ درسته یا نه؟

۵روز، یک هفته. آخرش دو هفته. خیرشو ببینی.

خداحافظ همه چیز و همه کس.

 

فقط اگه بهم حق میدید، اینا رو بخونید.

اصل جهادی:                                                    http://www.haaji.blogfa.com/post-10.aspx

آمده گان:                                            http://www.razedel.com/del/2006/10/post_55.html

بیست و چند سال ...:                                    http://www.mirhadi.blogfa.com/post-61.aspx

یا علی

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

چند تا اکص

سلام،

واسه اولین باره میخوام عکس های اردوی خودمون رو بذارم. ببینید و تعریف کنید:

 تیرماه ۱۳۸۵ - بچه های دانشگاه یزد - سادات محمودی، پاتاوه، کهگیلویه و بویراحمد

۱- روستای کلبه حمام

کلبه حمام

از سمت راست: نفر اول: اگه گفتید کیه؟

نفر دوم: هدایت، پسر صاحب خونه که یتیم بود.

نفر سوم: آقای بسطامی، چیزی فراتر از راننده کمیته.

نفر ششم: رئیس انجمن اسلامی دانشگاه!

نفر هفتم: از بچه های کاری کم حرف.

۲- روستای رودشتی

رودشتی

از هنرهای آسمان یزد

۳- دزدک

دزدک

کلاس قرآن سید محسن دوربیندار

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر                      بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

امسال جهادی چه می شود، یا علی؟

----------------------------------------------------------------------------------------------

سلام،

بالاخره اکص ها درست شد. البته امیدوارم. یا علی

نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

بهانه

سلام

  • وقتی پای یه نامعلوم به سیستم باز بشه، همیشه منتظری صفحه باز بشه و بفهمی چه نظراتی به وبلاگ اضافه شده! این هم خودش یه بهانه است...
  • جمعه ۲۸ مهر به یه افطاری دعوت شدیم: فارغلهای یزدی تهرانی تبار! البته اگر سربازان، دانشجویان و خدمتکاران نظام در تهران را هم از همین تبار حساب کنیم.
  • وقتی فارغل میشیم، کارمون میشه از هم پرس و جو کردن. همه چیزهای خوب گذشته (هیئت، انجمن، جهادی، اسلام، انقلاب و ...) میشه بهانه برای کار پیدا کردن، وام گرفتن، موبایل خریدن و شاید رانت خواری!
  • کاش میشد دنیا بهانه دیدن دوستان دینی میشد. کاش دوستی های دین مدار را فقط بهانه برای امور دنیایی نکنیم؛ هرچند که تا حدی لازم است؟!؟
  • الوداع یا شهر الله الاکبر

یا علی

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

یا زهرا

سلام،

  • آقای نامعلوم نوشتند: "تست 2 : معلومه دیگه جا سوال نداره اونجا که مولا خوشش بیاد." من هم موافقم.
  • اولین جلسه امسال با حضور خانم ها برگزار شد. خانم آ. قرار شد یک طرح برای سامان دهی کمک به دانشجویان نیازمند تدوین کنند. چون با یک ساز و کار مشخص و تصویبش، دانشگاه مجبور به کمک کردن می شه.
  • خانم ب. پرسید که اگه شما بخواید این کارها رو برای دیگران تعریف کنید، چی میگید؟ اونجا نتونستم یه جواب درست و حسابی بدم. به نظر شما این چطوره؟                                   "ایجاد و تقویت جنبش توجه به محرومیت در دانشجویان"                          (نهضت عدالت خواهی، خدمت رسانی و نرم افزاری در جهت رفع موانع توسعه کشور!)
  • اولین قدم عملی بعد از چند جلسه قرار شد انجام شود: نشریه...

اللهم رب شهر رمضان ... یا زهرا(س)

نوشته شده در شنبه 22 مهر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

یا مجیر

یا سلام؛

  • میلاد عشق زهرا (س)، حسن مجتبی (ع) مبارک!
  • رمضان است و شب قدر و سحرهای دعا           حیف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسی
  • تست ۱: کدام گزینه را برای محل برگزاری اردو جهادی انتخاب می کنید؟
    1. یزد (بهاباد، طبس، خاتم و ...)
    2. کرمان (زرند)
    3. فارس
    4. خوزستان (ایذه، لالی و ...)
    5. چهارمحال و بختیاری
    6. سیستان و بلوچستان
    7. ...
  • تست ۲: اگر ایام عید هم مسافرت کربلا برگزار شود و هم اردو جهادی، کدام را ...؟
  • یا حسین

 

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

مجمع

سلام،

  • اکص های پست قبلی هر کاری کردم درست نشد که نشد، یعنی بلد نبودم که درستش کنم. هر کی می تونه راهنمایی کنه.
  • دیشب یه عده از بچه های جهادی دور هم جمع شدیم. ظاهرا دلشون می خواست کار ادامه داشته باشه. اما کسی واقعا پا پیش نمی گذاشت. در نهایت ۷ نفر به عنوان شورای موقت اعلام آمادگی کردند (یا مجبورشان کردیم که بکنند):
    1. آقا رضا م
    2. سید رضا
    3. ابولفضل
    4. سجاد آ
    5. سید رسول
    6. سید محمد
    7. حمیدرضا

قراره بشینند با فکر باز و مشورت یک ساز و کار برای فعالیت های جهادی دربیارند تا بشه پیش نویس اساسنامه مانندی. بعد بیان تو جمع مطرح کنند تا تقسیم کار بشه.

  • دوست داشتم جمع فعال تر بود. همه نشستن ببینن چی میشه. حتی اونهایی که نظر می دن واسه عملی شدن حرفشون پای کار نیستند.
  • ای خدای ماه رمضون! تو اون بالایی و این پایین، ما را به قضا و قدرت راضی کن.
  • یا علی

----------------------------------------------

پی نوشت:

از ۷ نفر شورا ۶نفر سال سومی (۸۳ی) و یک نفر سال آخری (۸۱ی) است. نظر "بی نام" را ان شاءالله منتقل خواهد شد.

ادامه مطلب ...

نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

خودم می دانم

سلام،

مادرم از کارهام راضی نیست و خودم می دانم مشکلم از کجاست

بچه های دانشگاه از پی گیری نکردن و کار نکردنم شاکی اند و خودم می دانم ...

سازمان ملی ازمون اساسنامه و گزارش می خواد و خودم می دانم ...

آقای علائی رو سرکار گذاشتم که کار قبول نکنم و خودم می دانم ...

بلندگوی نهاد و نامه حاج آقا چند ماهه دستم مونده و خودم ...

جهادی و کانون و سمن بی صاحابه و خودم ...

آقا، تو رو خدا گناه نکنید که مثل من بشید، ماه رمضون هم میاد و میره ها! از ما گفتن بود.

یا علی

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

فارغلی

سلام،

  1. همه عیدهاتون مبارک، خوش به حالتون که گناه نمی کنید تا عید بگیرید، واسه گنهکارها هم دعا کنید!
  2. در این دنیا - عجوزه هزار داماد - هر آمدنی یک رفتنی دارد...
  3. خوب، این ۲ روزی که یزد بودم بعضی ها از جهادی پرسیدند و سال بعد. و سوال من از خودم این بود که آیا واقعاً من باید جواب این سوال رو بدم؟ چون من که ایشالله دارم فارغ التحصیل(!) میشم.
  4. شاید تابستون ۲ سال پیش بود که با سیدتقی امامی (خدابیامرز) درباره قبول مسئولیت اردو جهادی حرف می زدیم. از وضع موجود راضی نبود. بعد هم می گفت سال بعد بالاجبار کار می افته دست دیگران.
  5. ما اجبار بعدش رو نداریم. ولی امیدوارم اگه کسی خواست این کار رو تو یزد ادامه بده، از کار گذشتگانش که ما باشیم خیلی ناراضی نباشه. اگه خواست ما مشاورش باشیم تا رهبر و سیاست گذار؛ ترجیح می دم کمکش کنم تا انتخابش. خیلی هم بهتره اونجوری که ما بودیم و می خواهیم نباشه. امیدوارم اونی باشه که خدا می خواد.
  6. یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

هجرت یک

هجرت

ماه تخلیه تمام شد.

1- معاویه در نیمه رجب سال 60 از دنیا رفت. یزید فوراً به ولید بن عتبه بن ابی سفیان (والی مدینه) دستور داد: فوراً از حسین بن علی برای من بیعت بگیر! (ارشاد)

2- امام حسین علیه السلام فرمود: گمان ندارم تو به اینکه من مخفیانه با یزید بیعت کنم قانع شوی... باشد تا صبح که تو نیز در این باره فکر کنی. (ارشاد)

3- ولید [به مروان که او را به قتل امام تشویق می کرد] گفت: به خدا قسم دوست ندارم آنچه را از مال دنیا که آفتاب بر آن می تابد از من باشد و حسین بن علی را بکشم! (ارشاد)

4- امام حسین علیه السلام وصیت نامه ای نوشت: وَ اِنّما خَرَجت لِطَلبِ الاِصلاحِ فِی امّت جَدّی. ارید اَن آمَرَ بِالمَعروفِ و اَنهی عَنِ المنکَر و اَسیر بِسیرَتِ جَدّی و اَبی ... (بحار)

5- امام حسین علیه السلام در شب 1شنبه 28رجب سال 60 از مدینه حرکت کرد و 3 شعبان به مکه رسید .

یا رسول الله

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

نظرات - 1

سلام؛

1) خلاصه نظرات یکی از جهادیون:

• اگر 5% از دانشجوها بیایند و یک گوشه کار را بگیرند، ببینید چه حماسه ای ایجاد می شود.
• من در این اردو خیلی چیزها یاد گرفتم: این که چطور شهرداری کنم؛ چگونه در اوج خستگی و اعصاب خوردی شوخی کنم و بی خیال باشم و در یک سری کارها جدی باشم.
• در جهادی سوارشدن تو یخچال ماشین حمل بستنی، جشن پتو، زلزله، حرف زدن از جن و ... را تجربه کردیم.
• فرهنگ داخلی اردو موتور محرک بچه هاست و آموزگار زندگی جمعی آنها. مسئولین اردو باید بیشتر در این زمینه فعالیت کنند.
• حاج آقای عطائی مرد خیلی خوب، دانشمند، با اخلاق و با درک و فهم بود. در کل برای ما گزینه خوبی بود.
ع . خ
2) جهادی بچه های دانشگاه آزاد را فراموش نکنید: 1شهریور، قلعه گنج. اگه پایه بودید به من خبر بدید.
3) ان حزب الله هم الغالبون
4) یا علی

نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

مدرسه فاطمه الزهرا

سلام؛
1) چون فاطمه مظهر خداي يکتاست                             همتاي علي در دو جهان بي همتاست
      انوار خدا ز روي زهرا پيداست                                    زهراست محمد و محمد زهراست
دبيرستان شبانه روزي دخترانه فاطمه الزهرا (س) را يک خيّر ساخته که متاسفانه اسمشان خاطرم نيست. مدرسه خيلي خوش ساخت و زيباست.
2) مدرسه حدود 220 دانش آموز دارد که حدود 170 نفر آن خوابگاهي اند. نکته جالب مقواهاي روي ديوار مدرسه است: اسامي شوراهاي دانش آموزي، برنامه هاي روزانه، اسامي اوليا و مربيان و ... همه نشان مي داد که معلم ها و بچه ها هم فعال و بانشاط اند.
3) امسال رشد درسي بچه ها خيلي خوب بود؛ چون نماينده خيِّر اعلام کرده بود که نفرات برتر درسي را مشهد مي برند. بچه ها هم ترکانده بودند. اما ...

سيد هاشمي بعد اردو کارش شده پيگيري اردوي مشهد مدرسه. آموزش و پرورش هم خيلي همکاري نمي کنند. سيد ميگه جاي مشهد با يک نامه حل مي شه، فقط کافيه تو مشهد يه مدرسه بگيرن. اگه بشه سرويس از آموزش و پرورش گرفت، تنها مشکل مي شه غذا.
4) جهادي ادامه دارد. از روزي که با يه منطقه محروم آشنا ميشي، جهادي شروع ميشه. تمام شدنش با خودته. همان طور که جهادي حاج والي تا آخر عمر ادامه داشت ...

يا علي

-------------------------------------------------------------------

بچه های دانشگاه آزاد یزد اول شهریور دارند میرن جهادی، گفتن اگه کسی پایه است به من خبر بده. برنامه شان ۱۰ روزه است. جاش هم استان کرمان، کهنوج، قلعه گنج.

دبیرستان مفید۲ نوروز ۷۷ و ۷۸ آنجا بود. قلعه گنج اولین مکان در لیست مناطق محروم است که از وزارت کشور درآمده؛ حتی بالاتر از بشاگرد.

کارشان مسجد سازی است و احتمالاً کار فرهنگی. هدفشان این است که چند سال تو یه جا بمانند تا کارشان مفید باشد. به هر حال هرکی پایه است، یا علی.

ادامه مطلب ...

نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

تخلیه

سلام
ماه رجب، ماه استغفار است؛ ماه تخليه
اگر 3، 6، 13 يا 18 روز در جهادي بودي و از عادت به گناه کردن دور شدي،
ماه رجب را بهتر درک مي کني
اگر عادت پاي تلويزيون ولو شدن رو فراموش کردي، سعي کن حفظش کني
اگر در رجب تخليه شدي، در شعبان مي تواني قلبت را با نور ولایت تزيين کني
اگر هر دو را خوب انجام دادي، مي تواني منتظر تجليه باشي
(تجلي خدا در حرمش که قلب تو باشد)
يعني از مقام محب خدا بودن به محبوبيت برسي
آن وقت رفقاي جهاديت را از ياد نبر
همان طور که امام رضا (ع) تو را از ياد نبرد
يا علي

نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

اعتراف

سلام؛

معاشران گره از زلف يار باز كنيد...

بعد ۱۰ روز‌ آمديم ياسوج،‌ كه مثلاً هوا بخوريم،‌ كه مثلاً ۳ روز ديگه جهاد كنيم.

تو اين يه ربع اقرار(!) مي كنم كه باورم نمي شد بيام جهادي و باورم نمي شه جهادي داره تموم مي شه...

يا علي

--------------------------------------------------------------------

سلام

همچنین اعتراف می کنم که باورم نمی شد بعد جهادی بیام مشهد.

یا امام رضا (ع)

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

مسافت

سلام؛

۱- مقدمه:

  • وقتی آواز سفر جهادی بلند میشه آدمهای خوبی رامیبینم که بعضا توجهی به مشکلات اطراف خودشان را ندارند! ولی یه دفعه میروند آن طرف ایران به زعم فکر خودشان عده ای را مستحق کمک مالی پیدا می کنند و جهادی شروع می شود...
    من که تا حالا نتوانستم بفهمم که چرا جهادی از خانواده خودمان شروع نمی شود از محله خودمان شروع نمی شود از شهرخودمان... واقعا فقر در چیست ؟مگر جز این است اگر فکر انسان، روح انسان فقیر باشد با تمام دارایی دنیا توان غنی شدن را نخواهد داشت! سفر در مسافتی زیاد لازم نیست؛ بلکه مهم این است از کجا، به خاطر چه چیز و به کجا می روی.                                                                                            از مهدی
  • حکایت جهادی دانش آموزی، دانشجویی و جهادی دیگر! بعد از خواندن بگویید ما در کجاییم.

۲- متن اصلی:

  • جهادی را در قالب یک جنبش فکری دوست دارم؛ هم باید جهادگر را بجنباند هم مردم منطقه را.
  • اردو برایمان یک مانور است که یک سال آمادگی نیاز دارد. جهادی توفیق می خواهد که کسبش راحت نیست؛ همان طور که حفظش.
  • جهادی شاید مصداق الجار ثم الدار است. جهادی تهرانی ها کمک کردن به گدایان تهران نیست؛ ساختن ایران است که دیگران مجبور نشوند برای راحتی به تهران بیایند. اگر تو از محصولات یاسوج استفاده نمی کنی، شاید لازم نباشد برای کمکشان بروی.
  • خیلی راحت است؛ من کار می کنم و پول در می آرم:
    • باید برقی باشد که من مصرف کنم. باید آبی باشد که من قبضش را بدهم. باید معلمی باشد که من در مدرسه اش درس بخوانم. باید آخوندی باشد که نماز و روزه یاد بگیرم. باید الگویی باشد که به آن اقتدا کنم.
    • به من چه که در زیلایی یارو کلی گاو و گوسفند داره، ولی با پولش بچه هاش نمی تونن درست و حسابی درس بخونن. مهم اینه که شیر و ماست من تامین باشه.

۳- موخره:

  • فکر نکنید که کلی فکر کردم و اینها رو نوشتم؛ نوشتم که یه چیزی نوشته باشم.
  • یا علی

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

تلاطم

سلام٬

به محض اينكه از دانشگاه راه افتاديم٬ گفتند نيايد كه رئيس هماهنگ نيست؛ امان از لجبازي!

قائم مقام گفت كاش به رئيس زنگ نزده بودم٬ برید بعداْ بیاید.

وقتي معاون مناطق محروم گفت بويراحمد٬ فهميديم از صبح نبايد مي رفتيم دنبال پاتاوه.

معاون برنامه ريزي زنگ زد به فرماندار. فرماندار هم گفت بهتره بریم دنبال كميته؛ و كميته يعني رئيس. يعني نصفه روز دور بزني و برگردي سر خونه اول.

مجيد برگشت و ما به اميد بشارتي مانديم. فردا كه مي خواستيم برگرديم٬ خواستم با رئيس اتمام حجت كنم؛ رئيس گفت من تو ياسوجم.

طي دو جلسه دوباره همچي درست شد. ماند ۱ميليون بدهكاري ما به كميته.

خوش به حال خر و گاو. چون شعورشون مي رسه كه نبايد به پول مشغول باشن. اردوي ۱ و نيم تومني كه حداكثر ۱ تومنش وصول مي شه بايد ۱تومن هم به كميته بده. اگه خر يا گاو بودم حتما عصر خوابم مي برد.

علي رجب پور خبرو داد. با وجود درگيري ياسوج فقط فكرم مشغول شد...

آن قدر مي دانم٬ كه تو از حال دلم با خبري...

يا علي

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

بابا اینقدر شرمنده کردید که اصلاْ پول یادم رفت٬ فقط خدا. دعا کنید که بتونیم خدمت کنیم٬ اونجوری که خودش می خواد. یا علی

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

امتحان

سلام،

حمید (مسئول فرهنگی اردو) زنگ زد. حرفهایمان را که زدیم گفت تا حالا ۳ نفر ثبت نام کردند.

سید هاشمی (مسئول هماهنگی) زنگ زد. گفت که فردا ۸ صبح امتحان دارد. فردا که رسیدی یه نامه بزن برای سرویس. تا حالا هم خیلی دیر شده.

۵۰ تومان از نهاد طلب کاریم. برای بار چندم فاکتورها را حمید برد. ۱۰تومانش را قبول نکرد. یعنی از مخارج ۳ماه پیش فعلا ۱۰تومان عقبی.

۱۰۰تومان از امور فرهنگی می خواستیم. رفته تو جیب واسطمون (چون خودمون ثبت نشده ایم). بعد ۴ماه هنوز دنبالشیم.

رئیس دانشگاه گفته هزینه سفر هماهنگی را می دهد. رئیس امور فرهنگی امضا کرده. مسئول صندوق میگه دانشجو حق نداره آژانس بین شهری بگیره. یعنی ۶۰تومان رو هوا.

مهدی خلجی میگه این اردو حداقل ۳میلیون هزینه داره. دست بالا بگیرید که خودشون سر و تهشو می زنن. پشت تلفن به مبلغ ۱.۶۰۰ فکر می کردم. می دونستم که واسه گرفتن همینش هم مشکل داریم.

أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ (2) وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ (3) (سوره عنکبوت)

یا علی

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

بمانعلی

سلام؛

دیروز، روز دفاع از جهادی بود. و شاید جهادی ترین کار، دفاع از جهادی باشد.

وقتی ساعت ۴:۳۰ برسی تهران و بدانی که اولین اتوبوس ساعت ۵:۳۰ می آد، کاری نداری جز کتاب خواندن. "گزارش لحظه به لحظه از ماجرای مباهله". زیباترین و دشوارترین مناظره. آخرش هم که فهمیدند، ایمان نیاوردند.

بمانعلی گفت کار شما را بیشتر از این (یعنی کار خودشان) قبول دارم. اما فقط گفت. گزارش زرند و طرح زیلایی ماند دستش. شاید لوح فشرده(!) هم براش ببرم.

کی می خواهد عقیده و عملمان یکی شود؟

قرارمان شد ۱۷تا ۳۰ تیر٬ مکان زیلایی (کهگیلویه و بویراحمد). اگه پایه ای٬ یا علی.

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

زیلایی

سلام علیکم٬

  • سید وقتی نجف را ترک می کرد به احمد گفت: «من در اینجا با حرم مطهر مأنوس بودم. اما خدا می داند در این مدت از دست اهل اینجا چه کشیدم.»
  • اين جوانان جهادگردند كه بذر انقلاب را در دل هر روستايي مي كارند.
    جهاد شما... دنياي آزادي و استقلال در عرصه كار و تلاش و پيكار عليه فقر و تنگدستي و رذالت و ذلت است.
    فرزندان عزيز جهادي‌ام! به تنها چيزي كه بايد فكر كنيد، به استواري پايه‌هاي اسلام ناب محمدي- صلي الله عليه و آله و سلم- است.
    اجر شما(جهادگران) را جز خداوند متعال كسي نمي تواند احصاء كند.
    بعد معنوي خدمات نيروهايي مثل جهاد را با هيچ نيرويي نمي‌توان سنجيد.
    شما سرّ موفقيت را بدست آورده ايد.
  • ... یادمان نرود که اگر روزی در این منطقه متوسلیان‌ها و بروجردی‌ها و چمران‌ها جهاد می‌کرده‌اند، مانیز امروز باید جهاد کنیم... ما داریم از صدقه‌سری این محرومان و این مستضعفین مغضوب مستکبران، امروز در دانش‌گاه درس می‌خوانیم...

تابستان سال گذشته در منطقه‌ی زیلایی بودیم. جایی میان استاد کهکیلویه و بویر احمد و چهارمحال و بختیاری. خانواده‌ای بودند که مردشان روزی معلم بوده٬ ولی بی‌کارش کرده‌بودند. و دلیل این امر این بود که در حین کارگری، از نردبان افتاده و نیمه فلج شده بود. سه برادر معلول داشت و خرجی همه بر دوش او بود. امثال این خانواده کم نبودند. تمام مردان روستا برای کارگری به اصفهان می‌رفتند و از سال فقط چند ماه‌اش را در کنار خانواده بودند. دیدارشان با خانواده و زن و فرزند چند ماه فاصله داشت تا دیدار بعد.

و امثال این‌ها کم نیستند در بشاگردها و زیلایی‌ها و زابل‌ها و بیرجندها و ....

... یادش بخیر مرحوم والی. بیست و چند سال در بشاگرد کار می‌کرد. می‌گفت این‌جا دارم برای امام یار جمع می‌کنم. حکم‌اش را خود امام داده بود. و او سال‌ها آن‌جا ماند تا برای امام یار جمع کند.

  • زیلایی بشاگرد دوم. همین یک حرف رئیس کمیته کهکیلویه کافی بود...
  • یا زهرا (س)

-------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

سعی کردم، ولی آپ دونیم حال نداره، هرچند می دونم چی باید بنویسم. یا علی

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

سلام علیکم،

  • محرومیت زدایی عقیده، راه و رسم زندگی ماست. (امام (ره))
  • آقای دکتر مدنی، استاد دانشگاه صنعتی اصفهان، از مؤسسین صندوق امام صادق (ع)، کانون مشاوره و صندوق امام جواد (ع). -قربان امام جواد (ع) برم!- دیروز (سه شنبه) تو جلسه کانون، آمدند. کلی حرف های خوب رد و بدل شد. امیدوارم بچه های خیزش راه بیفتند. هدف اصلی خیزش، کمک به دانشجویان نیازمنده.
  • تو جلسه دیروز جهادی مهجور بود! فقط تونستیم یه خورده درباره نوع کارهای خانمها صحبت کنیم. خدا رو شکر فعلا خیلی پیگیر نیستند.
  • کمیته امداد و نماینده مجلس یاسوج از کارمون استقبال کردند. حالا باید یه گروه بفرستیم صحبت های اولیه بشه. تو فرجه ها و بعد هم امتحانها بچه ها خیلی وقت ندارند. خدا خودش برکت بده!
  • خدایا! به سیاهی دل ما نگاه نکن! به ما پر و بالی بده که با دعای یک آبرومند به سوی تو بیایم.
  • یا زینب کبری

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
     
 

جهادی تابستان

سلام علیکم،

  • امروز ۳ خرداده...
  • اساس نامه کانون صبح امید دیروز تسلیم مهندس شفیع زاده (مسئول کانون های دانشگاه یزد) شده، این کانون رو با تلفیق اردو جهادی و بچه های خیزش پیشنهاد کردیم. تا چه پیش آید.
  • سه شنبه تقاضانامه تاسیس موسسه جهادگران جوان به سازمان ملی جوانان یزد ارائه شد. هرچند یکی از اعضای هیئت موسس آشناست، ولی بقیه را نمی شناسیم. امیدواریم زمینه همکاری پیش بیاد.
  • کار فرهنگی (کار فرهنگی خارجی در اردو جهادی). فرهنگ، کار. این هم از آن عباراتی است که برای من بار معنایی مبهمی دارد. در عمل هم مصداق های بی ربطی دارد. حتی سازوکار تشخیص مطلوبیتش دشوار است. با این حال خیلی ها فرهنگی را مهم تر از عمرانی می دانند.
  • پی گیری جهادی تابستان در کهکیلویه ادامه دارد...

اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد         /         تمام هستی خود را به باد خواهم داد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

  1. آقای قاسم آبادیان: ایشالله وقتی قطعی شد. تو جهادی قبلیمون یک به شش نفرات از دانشگاه یزد نبودند. لینک ها جالب است.
  2. محمد امین: فکر کنم لازمه بیشتر درباره آن فرهنگ ارزشمند بگی.
  3. ع.ش.ق.: اتفاقاً خانه پدر شهید امین نزدیک خوابگاه ماست. ضمناً اکثر شهدا تو خط جهادی بودن!
  4. صادق: ایشالله هممون به نظر امام زمان (عج) بیایم.
  5. یا علی

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385 توسط بچه های جهادی

[لینک ثابت] |

 
     
     
 
     
 
قاب عکس :
 

 

 

 

نویسندگان :

بچه های جهادی
هادی
حمیدرضا
اصغر
بچه های جهادی 2
میلاد حنفیه
...
مسعود
حمیدرضا جعفری
سید جواد مرتضوی
سعید تیموری
حمیدرضا احمدی
علي عليجانيان


پیوندهای روزانه :

شمشيرمان قلم است و بيل و كلنگ

سفر به آفریقای ایران...

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

گزارش تصویری از اردوی جهادی خاتم

کمی مرتبط

سخنان قصاری درباره محرم و عاشورا

سامسونتت را دفن کن

زندگی یعنی خوردن!

ای‌ خداوند! به‌ علمای‌ ما مسوولیت ...

نگاهی طنز به جنگ سی و سه روزه لبنان!

«Sallattime» نرم‌افزار تعيين اوقات شرعی و قرائت اذان

لطفا توی صف نایستید!

آمده گان!

اصل جهادی

بایگانی پیوندهای روزانه
 


دوستان :

شهيد دكتر مصطفي چمران

امام موسي صدر.حركة المحرومين

در جستجوی اصل جهادی

جهادی فارغلهای مفید2

مقداد رستمخانی

مسعود مسیح تهرانی

دلنبشته ها- حاج آقا موسوی

سخنان بزرگان و جملات حکیمانه

تاملاتی در باب جهادی

کانون جهاد،خدمت رسانی و سازندگی دانشگاه آزاد یزد

سايت خبري تحليلي شيعه نيوز

فرهنگي، اجتماعي، قرآني

جهاد، سیاست فلسطین و لبنان

تصاویری از اردوی جهادی نمداد. جنوب استان کرمان

خدا خوشکل ها رو خواسته!

 


بایگانی :

شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آرشيو

بایگانی تمام مطالب
 


 RSS 

برای استفاده از RSS این وبلاگ می‌توانید از منابع زیر استفاده کنید:

FeedReader
FeedDemon
YahooAlert
GoogleReader

RSS چیست؟

 

 
طراح قالب: آســـمـــان
 
     
     
© استفاده از مطالب و منابع موجود در این وبلاگ با ذکر نام و پیوند وبلاگ بلامانع است