|
سلام،
یه خاطره خلاصه شده از یه جهادی، از اینجا:
روز اول عید کار تعطیل بود ولی یه مشکل بزرگ بود و اون هم سرشهردار بودن من بود؛ یعنی خواب بی خواب ! این رو از اول اردو می دونستم...
دوم عید یه دفعه اردوگاه خالی از سکنه شد خلوت شد به قول میثم اخراجی ها رفتن البته خیلی های دیگه هم رفتن تعداد کمی هم اومدن...
دوباره میرم نقشه برداری ...
سر کار یکی از اهالی چیزی بهم گفت که کلی مشغولم کرد ، گفت میاین اینجا چی عایدتون میشه ؟ احساس کردم کم اوردم هیچ وقت اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم .( این اتفاق رو بعدا توو پایانی هم گفتم )
تا غروب سر کار موندیم آخراش مصطفی هم که اومده بود دنبالمون هم بود کلی هم تیکه بارش کردم مخصوصا که حسابی هم خسته یود کیف اذیت کردنش بیشتر بود ! نمی دونم چرا دعوامون نشد ؟! معمولا اینجاها دیگه کمه کم یه دادی می زد .
... شام و نهار یکی شد تف به ریا .
روز سوم عید دوباره میرم گروه مسجد، گروه متحول شده به غیر از ... تا 3 و نیم کار کردیم و بعدش علی شفیعی اومد و یه راست بچه ها رو برد سر کار اصلیمون مدرسه که آجر خالی کنیم ، وقتی رسیدیم یه نگاهی به بار آجر انداختم و بدون هرگونه عذاب وجدانی کار رو پیچوندم و برگشتم اردوگاه به همراه محمد که عذاب وجدان داشت !
روز چهارم نوروز روزی که فرهنگ منطقه آباد شد .
از روز اول اردو علاقمند بودم که هر طور شده حداقل یک روز برم فرهنگی ، چون از فرهنگی سال سوم مدرسه خاطره داشتم و بارها بهش فکر کرده بودم و کاملا هم با این نظریه که فرهنگی یعنی آموزش احکام و قرآن و خدا ، پیغمبر مخالف بودم ، اون هم به صورت آموزش مستقیم ، پارسال هم ( که با تلاش محمد ومن برای اولین بار کار فرهنگی توو جهادی فارغلی شروع شد و ترکابادی و مهدی ابراهیم هم خیلی کمک کردن ) که فرصت نشد برم فرهنگی و امسال باید می رفتم که اتفاقا قسمت شد و با یار غار در خدمت محسن الماسی بودیم ، قصه ی اون روز مفصله و تایپش واسه بعدها ولی حالا حالا ها باید رو بحث فرهنگی کار کنیم و گسترشش بدیم مخصوصا که اگر قرار باشه خانم ها باز هم بیایند که کارشون هم با کار فرهنگی تعریف میشه . خلاصه اینکه این فرهنگی اصلا ایده آل نیست .
خواستم برم حموم که از بوی گند نجات پیدا کنم که گفتن آبی که تا دیروز به زور گرم می شد جوشه ! پس برای دوش تا بعد از شام هم بوی خوش خدمت را تحمل کردم !!
کم کم من هم داشتم به عارضه ی بیرون روی روان ... دچار می شدم! از لا به لای حرف ها هم شنیدم که روز آخر می خوان برن پخش هدایا پس صبح روز آخر خودم رو به مریضی زدم و گوشه ای خوابیدم ولی در کمال تعجب بدون آزار و اذیت حتی علی شفیعی ( چون برگشته بود ! ) ساعت 10 با چشم های پف کرده پا شدم و دیدم بابا هر کی که به یه بهانه ای پیچونده !
هدایا رو بار زدیم و قرار شد مصطفی عقابی موقع رفتن ، خبرم کنه ، منم لباس پوشیدم و منتظر بودم که فهمیدم رفتن !
شب فرماندار و بخشدار و هزار تا دیگه اومده بودن مثلا بدرقه بعدش هم شام و بعد هم جلسه ی بی رمق پایانی...
صبح وسایل رو جمع کردیم و با همون اتوبوس نارنجی شرکت واحد با همون راننده همیشگیش رفتیم یه راست کرمان... وهمون 4 و 50 دقیقه به سمت تهران با قطار درجه ۱ حرکت نمودیم .
توو قطار حرف زیاد بود و تا پاسی از شب گل واژه های آخر در جریان ، تا نماز صبح یه بار کل اردو رو دوره کردم و بعدش خوابیدم .
7 ونیم رسیدیم تهران اصلا این بوی دود یه چیز دیگس ! اکثرا اسهال می باشند ، از این روبوسی های الکی باز هم هست ، یه دربست و خونه ، مامان و بابام دارن صبحانه می خورند ، به پسر جهادگرشون خوش آمد میگن ولی من میرم می خوابم تا آخرین خوابی که واقعا خوابه رو ببینم که رفت تا یه ساله دیگه .
جهاد اکبر سخت تر شروع شد زندگی ادامه دارد .
پـــــــــــا یــــــــــا ن
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پ. ن.:
۱) اینقدر بچه ها بی بخارند که نه می نویسند و نه کامنت می ذارن، پس قاعدتاً نمی خوانند و ما برای دیوار نقاشی می کنیم!
۲) از این قضیه میشه نتیجه گرفت که احتمالا بچه ها قید چیزای دیگرو هم زدن؛ مثل جمع بندی، گزارش نویسی، برپایی نمایشگاه، نشریه، تشکیل و جذب سازمانی، آمادگی برای اردوی بعد و ...
۳) بخورید و بیاشامید، ولی...
مسعود مسیح تهرانی
یا علی
|