این بار رنجنامه ای از یک جهادی صفر کیلومتر!!!
-) پیامک به مصطفی: "سلام. من امشب، ساعت 9 شب برای کرمان بلیط دارم. کرمان-قلعه گنج جوره؟"
پیامک از مصطفی: " سلام برادر. آره جوره، فقط هر وقت رسیدی کرمان به آقای....."
-) ... سر سه راهی قلعه سرخ یا به قول محلی ها " سُرقَله " از اتوبوس کرمان-قلعه گنج به همراه مصطفی و علیرضا و آقای خاتمی پیاده شدیم. قرار بود مرتضی با ماشین بیاد دنبالمون. سر سه راهی یه کیوسک پلیس بود و یه بوفه که ما فقط تونستیم از سایشون استفاده کنیم! چون هیچ کس داخلشون نبود. آقای خاتمی که به گفته مصطفی غر زدن رو از تهران شروع کرده بود، همچنان داشت ادامه میداد: " چرا مسیر اینقدر طولانی بود، چرا ماشین نمی آدو....". علیرضا مشغول بر اندازی زمین های اطراف بود و مصطفی می گفت که آخرش این بچه باعث شر میشه. خلاصه بعد از 1 ساعت معطلی مرتضی با یه وانت اومد دنبالمون. بعد از تعارفات معمول سوار شدیم. توی راه به مصطفی گفتم که اول یه حموم توپ میریم و......
-) وارد محل سکونت که یه مدرسه بود شدیم. در ابتدای ورود صدای "کله ماهی خور" می اومد که داشت داد میزد: " بچه ها آب قطع شد، صرفه جویی کنین..." یه نگاه به مصطفی کردم همه حرفامون تو این یه نگاه رد و بدل شد.....
-) به محض ورود فهمیدیم که فردا کار جهادی تعطیله! به خاطر روز عید! ... شب شد و سفره شام انداخته شد و دعای سفره خونده شدو....
بعد ازشام مصطفی کارش رو شروع کرد ومن هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) صبح زود 30 اسفند همگی به نخلستان رفتیم.... این گردش تا ظهر طول کشید و بعد از ظهر برگشتیم مدرسه. همه داشتن برای سال تحویل آماده می شدن...
روز اول داشت تموم می شد، با گشت و گذار توی نخلستان، با عکس گرفتن با گوساله ها، با شنا کردن توی حوض های شنی چاه موتورها که آدم رو یاد حمام های خزینه ای قدیمی می انداخت، با جوجه کبابی که گیر یه سری اومد و گیر یه سری نه، با زیارت عاشورای قبل از سال تحویل، با گروه سرودی که احمد روی بچه های روستا کار کرده بود و همه چیز داشتن الا هماهنگی!، با زیارت شهدای روستا بعد از سال تحویل و.....
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود و من هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) قرار شد با سید رضا، حسن و احسان بریم اسلام آباد برای ساختن دستشویی مسجد. سید رضا بهم گفت آگه می خای خسته نشی با من باش! بعدش هم داد زد: " آقا من و محمد علی گروه سنگ"! حسن و احسان هم شدن گروه ملات.... به گفته سید رضا مهره مار من بد نبود، چون اهالی برامون آب عنبه آوردن و موقع برگشتن هم راننده برامون کُنار آورد.....
-) 13 سال بود که به گفته اهالی توی منطقه بارون نیامده بود. امشب تا صبح رعد و برق زد و بارون اومد. عده ای از اهالی می گفتن از پا قدم شما بوده! که البته باید به آسمون حق داد که برای اهالی گریه کنه. صبح رفتیم سر کار. انصافا بارون دم اسبی خوبی می اومد. رفتیم اسلام آباد.... بعد از مدتی بچه های دولاب ( به قول قاسم تبعید گاه دولاب) هم به ما پیوستن و کار امروز تموم شد.... موقع برگشتن راننده برامون خیار آورده بود که محمود با اینکه اندامش ربع بقیه بود، نصف خیار ها رو خورد، آخه با مصطفی همشهریه!
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود و من هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) بر قاسم.... لعنت! اینو سید داد میزد و می گفت. سید از حمام رفتن توی حوض چاه موتور اکراه داشت. به همین خاطر کلی کثیف شده بود و بوی گند گرفته بود. به قول خود سید یه دفعه که رفته بود حمام مدرسه، چون شامپو نداشته بود، حوله که روی سرش کشیده بود حوله سیاه شده بود. حالا مثل اینکه از قاسم لباس تمیز می خاست و چون قاسم محل نمی ذاشت، سید شعار بالا رو تکرار میکرد....
-) امروز باید برم ریگ متین. ماشین یه کم دیر اومد و این یه فرصتی شد تا بچه های فرهنگی رو دید بزنیم. توی حیاط مدرسه نشسته بودیم که دیدیم بچه های فرهنگی یکی یکی با تیپ خاص خودشون از مدرسه بیرون می رفتن. لباس های مرتب، کیف دستی شیک، موهای شونه کرده و... . مصطفی گفت:" میگم فلانی این فرهنگی ها هر چی نداشته باشن حد اقل یه تیپ دارن که....." آخه مصطفی از همون اول که وارد اردو شد، تا چند تا بچه روستایی می دید ، سریع باهاشون گرم می گرفت تا بلکه بره جزو فرهنگیا اما.....
ریگ متین محروم ترین روستای این منطقه بود. همه توی این روستا کپر نشین بودن. پروژه این منطقه هم ساخت دستشویی بود. اوستا بنای این منطقه اصغر بود که بدون ریسمان و شمشه و... دیوار می چید و با چشمش همه چیز رو کنترل می کرد!.....
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود و من هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) جهادی داشت تموم می شد، با همه فراز و نشیب هاش، با جلسه یه طرفه ای که همه توش ناراحت شدن و کسی حق حرف زدن نداشت!، با بازی والیبالی که هیچ قانونی توش رعایت نمی شد الا خطای تور، با ناهار و شامی که به زور دوغ و نوشابه پایین میدادیم، با دعای توسلی که 1 ساعت طول کشید، با جلسات 3 نفره و مدیریتی مرتضی، مسعودو کله ماهی خور، با دلداگی که بچه ها نسبت به جهادی پیدا کرده بودن به طوری که مصطفی می گفت اولین شرط من برا ازدواج اینه که بتونم اردو های جهادی رو برم، با آشپزی های حرفه ای قاسم!، با بلاهای مختلفی که سرمون می اومد و مسئولین اردو با توجیه حفظ روحیه جهادی همه رو ماست مالی می کردن و....
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود و من هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) نمی دونم چرا هر کاری که توی جهادی به صورت جمعی انجام میشد، چه بازی والیبال، چه گعده هایی که گرفته میشد و..... آخرش به این شعر ختم میشد که:
چغندر زیر گل کردیم نپخته الهی تخم ابرقویی بر افته!
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود و من هنوز از جهادی چیزی نفهمیده بودم...
-) روز آخر بود. من به اتفاق مسعود، محسن و مرتضی رفتیم قلعه گنج، منزل حاج آقای یزدی. قرار بود امروز درز بین بلوک های خونه رو با ملات بگیریم. حاج آقا میگفت که عقرب و مار از بین این درزها می آن داخل خونه و مبلغ هایی که اینجا می خوابن رو نیش میزنن. آخر کار حاج آقا یه بیل زد توی خونه ی مورچه ای که پشت پنجره اتاق خواب بودو 3 تا عقرب به اندازه کف دست از توش اومد بیرون......
-) حاج آقای یزدی مرد صاحب دلی بود. برامون زیاد حرف زد، از اینکه حدود 10 ساله داره توی منطقه کار می کنه، از اینکه انواع قرص های سر درد و ... مصرف روزانشه، از اینکه هر وقت میره پیش آقای مکارم، ایشون خیلی احترام میذارن و از اینکه از همین خونه کوچک حدود 60 تا روحانی به مناطق مختلف اعزام می شن و.....
و ایشون گفتن که دوستی دارم که با حضرت مهدی(عج) ارتباط دارن و اینکه ایشون سلام من رو به به آقا رسونده.....
آره معنای جهادی اینه که ..............
اما مصطفی سرگرم کار خودش بود.........
یا علی
......................................................................
-) اگه مطالب پراکندس چاره ای جز این نبوده. راستش رنجنامه ای که من بهد از این سفر نوشتم٬ حدود ۳۰-۴۰ صفحه شد که نه من حوصله تایپ دارم ونه شما حوصله خوندن
-) اینکه مصطفی کیه و کارش چیه بماند.
|