دل نوشته های یک دانشجوی جهادی صفر کیلومرت... !
به یاد مجید و تمامی جهادی های دانشگاه یزد
«کربلا را تو مپندار که نامی است در میان نامها و شهری است در میان شهرها. کربلا ...»
از زمانی که برگشته ام، همین طور این جمله را تکرار می کنم. با اینکه کامل اش را هم یادم نیست اما همین مقدارش هم کافیست تا به جای «کربلا»، «جهادی» را بگذارم و به جای «شهر»، «اردو» را. و به این ترتیب مانند ارمیا در بی وتن امیرخانی همین طور زیرلب تکرار کنم: «جهادی را تو مپندار نامی است در میان نامها و یا اردویی است در میان اردوها. جهادی ...»
برخی چیزها را زمانی قدر می دانی که که از دستشان داده باشی و جهادی از همین «برخی»هاست. زمانی که دوباره قدم به شهر و زندگی قبلی ات می گذاری، تازه می فهمی که در این مدت با چه کسانی زندگی کرده ای، چگونه زندگی کرده ای و هم اکنون چگونه زندگی میکنی و کجا می زی ای!
تنها یک یا دو روز از برگشتت کافیست، تا آرزو کنی که همین طور جهادی بمانی. از آخِر که شروع کنی، یادت می آید مجری تازه کار را، در مراسم اختتامیه در مسجد چهل منی(روستایی در حومه قلعه گنج)، که می گفت: «هیچ میدانی جهادی یعنی چه؟ جهادی یعنی جهادِ با نَفَس» و بعد هم مثالی از حضرت یوسف(ع)؛ که ایشان هم بعد از جهادِ با نَفَس بود که شد عزیز مصر و الا که ... . و یادت می آید که خود، اولین کسی بودی که از فردا صبحش، این سوتی را دست گرفتی و آن قدر گفتی که طرف دیگر نتوانست قضیه را بپیچاند.
اما واقعاً جهادی یعنی چه؟! جهادی یعنی کشتی گرفتن با تمامی پسرانِ راهنمایی به پایینِ ریگ متین یا به قول رفیق نجف آبادی مان، ریق متین. جهادی یعنی لرزیدن زیر بارانی که از صبح ناغافل شروع به باریدن کرده است و گروهی که تو در آنی، همه لج کرده اید و مثل دیوانه ها، زیر آب باران کار کرده اید و خیس شده اید. خیس که نه، آبِ خالی. بعد هم به مسجد تازه ساز پناه برده اید و با بچه های روستا مچ انداخته ای و با اینکه صدایت در نمی آید با مجید و بقیه آواز خوانده ای.
جهادی یعنی اینکه مجید با حاضر جوابی اش ذله ات کند و کم بیاوری و او هم به رویت نیاورد. زمانی که می گوید: تیم فقط استقلال. و تو می گویی: استقلال که تیم نیست. اصلاً جمع کنید با آن علیزاده تان. و او می گوید حالا این چه ربطی به زلزله بم داشت؟! و تو سردستی مُهملی جور می کنی و تحویلش می دهی. دوباره می گوید حالا این چه ربطی به زلزله ریگ داشت؟! و زمانی که باز هم چیزی می گویی، او می گوید ریگ که اصلاً زلزله نیامده است و تو تازه می فهمی که بابا خیلی عقبی! این مجید نه از آن مجیدهاست! اما او به رویت نمی آورد و تو خودت، دست آخر، مجبور می شوی داد بزنی که: «سرورِ هرچی لُنگیه، امیرِ قلعه نوئی یه!»
جهادی یعنی اینکه در چهار پنج روز نتوانی حمام بروی و حتی نتوانی یک دستشویی مشتی بزنی! اما با همین روند عشق کنی و دل نکَنی از جهادی. جهادی یعنی اینکه به جای دعاهای رایج سر سفره، دعای سفره ات شعری باشد با این آهنگ که: «پیرهن صورتی دلِ منو بردی، بردی دلمو غممو نخوردی؛ نشون به اون نشون یادته ...» و در ادامه «من میرم از جهادیِ تو بیرون، یادت باشه معدمو کردی ویرون، یادت باشه ...»
جهادی یعنی اینکه بفهمی بار انقلاب به دوش چه کسانی است و تو در شهر، چگونه در حال اسراف و تلفِ زمانی. جهادی یعنی اینکه بفهمی آدم باصفا کیست و چه کسی همیشه نگاهش به آسمان است؟!... زمانی که می بینی از اینکه تو از تهران آمده ای و داری برایشان دستشویی می سازی، تو را بیشتر از خود و خانواده شان تحویل می گیرند و تو را به خوردن غذاهای هرگز نخورده شان، در کپرشان، مهمان می کنند!
جهادی یعنی اینکه در هر کپر و خانه ـ اتاق ـ ای که بروی، ببینی عکسی از رهبر را چسبانده اند، به هرکجا که توانسته اند؛ کنار تلویزیون، گوشه ی دیوار و یا کنار عکس شهیدشان.
جهادی یعنی زمانی که برگشتی، تازه احساس کنی که نماز یعنی چه؟! و چقدر ناشکری و ناسپاس.
جهادی یعنی زمانی که نگاه شهری ها را در خیابان بر خود حس می کنی، بگویی نگاه هم نگاه قلعه گنجیها! که اگر نگاهت می کردند برای این بود که یا از دیدنت متعجبند و یا می خواهند دلت را به دست آورند! نه برای اینکه ـمانند شهریهاـ ببینند آیا تو هم داری آنها را می نگری یا نه؟ که اگر نمی نگریستی، حالشان گرفته شود و دچار احساس کمبود عاطفه شوند! اصلاً یعنی اینکه بگویی دختر هم دخترهای چهل منی!
و بالاخره یعنی اینکه یاد بگیری از مردم با صفایِ چهل منی، ریگ متین، دولاب، عباس آباد، قلعه گنج و اسلام آباد، چگونه زیستن را، برای چه زیستن را و چگونه تلاش و جهاد کردن را. جهادی یعنی «اللّهم اچیِز چیزَنا بچیزَ الاَچیاز»! (دعایی ساخته یکی از سه حاج آقای جهادی همراه جهادی). و جهادی یعنی ....
زیرنوشتها:
۱- توضیح: این اسامی ریگ متین و ... مربوطند به روستاهایی از شهرستان قلعه گنج که خود قلعه گنج از شهرهای اطراف کهنوج است و کهنوج از شهرهای معروفتر استان کرمان و حدود سه ساعتی با مرکز استان فاصله دارد.
۲- در بی وتن امیرخانی هم، ارمیا زیر لب همین طور تکرار می کند که: «و دیگر آسمان را نخواهم دید» و اینجا هم من مانند او شده ام. فقط جای «آرمی» خالی است!
۳- به نقل از وبلاگ شخصی آقای علیرضا رحمانی:http://ghayate-ma.blogfa.com